<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
    <title>نجوا</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/" />
    <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/atom.xml" />
   <id>tag:www.maidehchekhabar.com,1388:/najva/5</id>
    <link rel="service.post" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5" title="نجوا" />
    <updated>1388-12-20T19:59:59Z</updated>
    
    <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.36</generator>
 
<entry>
    <title>داستان کوتاه / احمد غلامی</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000915.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=915" title="داستان کوتاه / احمد غلامی" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.915</id>
    
    <published>1388-12-20T19:55:04Z</published>
    <updated>1388-12-20T19:59:59Z</updated>
    
    <summary>همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p>همسرم نواز با صدای بلند گفت، تا کی می خوای سرتو توی اون روزنامه فرو کنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟</p>]]>
        <![CDATA[<p>شوهر روزنامه رو به کناری انداخت و بسوی آنها رفت: <br />
تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود  ظرفی پر از شیربرنج در مقابلش قرار داشت  آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود.</p>

<p><br />
 - گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ </p>

<p>- فقط بخاطر بابا عزیزم. آوا کمی نرمش نشان داد و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد و گفت </p>

<p>باشه بابا، می خورم، نه فقط چند قاشق، همه شو می خوردم. ولی شما باید.... آوا مکث کرد </p>

<p>- بابا، اگر من تمام این شیر برنج رو بخورم، هرچی خواستم بهم میدی؟ </p>

<p>دست کوچک دخترم رو که بطرف من دراز شده بود گرفتم و گفتم، قول میدم. بعد باهاش دست دادم<br />
و تعهد کردم  ناگهان مضطرب شدم. گفتم، آوا، عزیزم، نباید برای خریدن کامپیوتر یا یک چیز گران قیمت<br />
اصرار کنی  بابا از اینجور پولها نداره. باشه؟ </p>

<p>- نه بابا. من هیچ چیز گران قیمتی نمی خوام.</p>

<p>و با حالتی دردناک تمام شیربرنج رو فرو داد. </p>

<p>در سکوت از دست همسرم و مادرم که بچه رو وادار به خوردن چیزی که دوست نداشت کرده بودن عصبانی بودم </p>

<p>وقتی غذا تمام شد آوا نزد من آمد. انتظار در چشمانش موج میزد  همه ما به او توجه کرده بودیم. آوا گفت: من می خوام سرمو تیغ بندازم. همین یکشنبه </p>

<p><br />
تقاضای او همین بود. </p>

<p>همسرم جیغ زد و گفت، وحشتناکه. یک دختر بچه سرشو تیغ بندازه؟ غیرممکنه. نه در خانواده ما. و مادرم با صدای گوشخراشش گفت، فرهنگ ما با این برنامه های تلویزیونی داره کاملا نابود میشه</p>

<p>گفتم، آوا، عزیزم، چرا یک چیز دیگه نمی خوای؟ ما از دیدن سر تیغ خورده تو غمگین می شیم خواهش می کنم، عزیزم، چرا سعی نمی کنی احساس ما رو بفهمی؟ </p>

<p><br />
سعی کردم از او خواهش کنم. آوا گفت، بابا، دیدی که خوردن اون شیربرنج چقدر برای من سخت بود</p>

<p>آوا اشک می ریخت. و شما بمن قول دادی تا هرچی می خوام بهم بدی. حالا می خوای بزنی زیر قولت </p>

<p><br />
حالا نوبت من بود تا خودم رو نشون بدم. گفتم، مرده و قولش ؛ مادر و همسرم با هم فریاد زدن که، مگر دیوانه شدی؟ </p>

<p>نه. اگر به قولی که می دیم عمل نکنیم اون هیچوقت یاد نمی گیره به حرف خودش احترام بذاره</p>

<p>- آوا، آرزوی تو برآورده میشه <br />
 </p>

<p>آوا با سر تراشیده شده صورتی گرد و چشمهای درشت زیبائی پیدا کرده بود </p>

<p><br />
صبح روز دوشنبه آوا رو به مدرسه بردم. دیدن دختر من با موی تراشیده در میون بقیه شاگردها تماشائی بود. آوا بسوی من برگشت و برایم دست تکان داد. من هم دستی تکان دادم و لبخند زدم</p>

<p>در همین لحظه پسری از یک اتومبیل بیرون آمد و با صدای بلند آوا را صدا کرد و گفت، آوا، صبر کن تا من بیام </p>

<p>چیزی که باعث حیرت من شد دیدن سر بدون موی آن پسر بود. با خودم فکر کردم، پس موضوع اینه</p>

<p>خانمی که از آن اتومبیل بیرون آمده بود بدون آنکه خودش رو معرفی کنه گفت، دختر شما، آوا، واقعا فوق العاده ست. و در ادامه گفت، پسری که داره با دختر شما میره پسر منه  اون سرطان خون داره. زن مکث کرد تا صدای هق هق خودش رو خفه کنه. در تمام ماه گذشته هریش نتونست به مدرسه بیاد. بر اثر عوارض جانبی شیمی درمانی تمام موهاشو از دست داده نمی خواست به مدرسه برگرده. آخه می ترسید هم کلاسی هاش بدون اینکه قصدی داشته باشن مسخره ش کنن  وا هفته پیش اون رو دید و بهش قول داد که ترتیب مسئله اذیت کردن بچه ها رو بده. اما، تی فکرشو هم نمی کردم که اون موهای زیباشو فدای پسر من کنه <br />
آقا، شما و همسرتون از بنده های محبوب خداوند هستین که دختری با چنین روح بزرگی دارین </p>

<p>سر جام خشک شده بودم. و... شروع کردم به گریستن. فرشته کوچولوی من، تو بمن درس دادی که<br />
فهمیدم عشق واقعی یعنی چی </p>

<p><br />
<strong>خوشبخت ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می کنن. نها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون دارن تغییر میدن</strong> </p>

<p>--------------------------------------------------------</p>

<p>منبع:؟<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>شعرگونه ای در وصف میده / ع ، غ</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000914.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=914" title="شعرگونه ای در وصف میده / ع ، غ" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.914</id>
    
    <published>1388-12-20T19:52:33Z</published>
    <updated>1388-12-20T19:54:46Z</updated>
    
    <summary> ای دل خبر اتنی که بهار اندو سرما خلاص بدو و گرما و پس اندو...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p><br />
ای دل خبر اتنی که بهار اندو                         <br />
 سرما خلاص بدو و گرما و پس اندو</p>]]>
        <![CDATA[<p>سرسبزی میده اکن روح و تنم شاد<br />
اگر چه دورم مو زخاکش ولی اکنم شو و روز یاد</p>

<p>که اندرو ٬ بلکپ یا که خندل                          <br />
چه خشون واددوی خیر و دمبل</p>

<p>که چقدر تنگن دل مو اسی وصالش               <br />
که اکنم شو و روز دعا اسی خیر حالش</p>

<p>میده دگه بدوستش شهری اسی خت            <br />
امناشا ات بگم روستای  پل و پت</p>

<p>یاد هوبا ٬ بنوو و بنکو                                   <br />
که اتکو اما تو پیر و خستو</p>

<p>میده شهر علمن همه از ای یاد اکنن              <br />
نه مگو که شهر هرتن که ای مثل آدم نامردن</p>

<p>خرس کر مز چش اتا دگه امناشا چی بگم        <br />
بس که ان شا الله دوباره ببنم مو خاک پاک وطنم</p>

<p></p>

<p>با تشکر از این دوست عزیز و نیز عرض پوزش که به دلیل مشغله فراوان به اعراب گذاری آن نرسیدم!</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>کسب مال حلال / یک دوست</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000912.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=912" title="کسب مال حلال / یک دوست" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.912</id>
    
    <published>1388-12-17T20:03:33Z</published>
    <updated>1388-12-17T20:05:36Z</updated>
    
    <summary>الإمامُ الرِّضا عليه السلام : لايَجتَمِعُ المالُ إلّا بخِصالٍ خَمسٍ: بِبُخلٍ شَديدٍ ، وأمَلٍ طَويلٍ ، وحِرصٍ غالِبٍ ، وقَطيعَةِ الرَّحِمِ ، وإيثارِ الدُّنيا علَى الآخِرَةِ ....</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p>الإمامُ الرِّضا عليه السلام : لايَجتَمِعُ المالُ إلّا بخِصالٍ خَمسٍ: بِبُخلٍ شَديدٍ ، وأمَلٍ طَويلٍ ، وحِرصٍ غالِبٍ ، وقَطيعَةِ الرَّحِمِ ، وإيثارِ الدُّنيا علَى الآخِرَةِ .</p>]]>
        <![CDATA[<p>حديث فوق از امام رضا عليه السلام ميباشد اما نتيجه گیری فکر نمی کنم از ایشان باشد.</p>

<p>اما دوست داشتن و تلاش جهت کسب مال حلال امری نیکوست بر اساس احادیث زیر :</p>

<p>حبُّ المالِ من الحلالِ‏ </p>

<p>دوست داشتن مال حلال‏ </p>

<p>v رسولُ اللَّهِ صلى الله عليه وآله : نِعمَ المالُ الصّالِحُ للرّجُلِ الصّالِحِ . </p>

<p>پيامبر خدا صلى الله عليه وآله : چه نيكوست ، مال درست براى مرد درست . </p>

<p>v الإمامُ عليٌّ عليه السلام : الغِنى‏ في الغُربَةِ وَطَنٌ ، والفَقرُ في الوَطَنِ غُربَةٌ . </p>

<p>امام على عليه السلام : توانگرى ، در غربت وطن است و نادارى ، در وطن غربت . </p>

<p>v الإمامُ زينُ العابدينَ عليه السلام : اِستِثمارُ المالِ‏تَمامُ المُرُوَّةِ . </p>

<p>امام سجّاد عليه السلام : بهره‏بردارى از مال (و به كار انداختن سرمايه) كمال مردانگى است . </p>

<p>v الإمامُ الصّادقُ عليه السلام : لا خَيرَ فيمَن لا يُحِبُّ جَمعَ المالِ مِن حَلالٍ ، يَكُفُّ بهِ وَجهَهُ ويَقضي بهِ دَينَهُ ويَصِلُ بهِ رَحِمَهُ . </p>

<p>امام صادق عليه السلام : خيرى نيست در كسى كه دوست نداشته باشد از راه حلال مال گرد آورد ، تا به وسيله آن آبرويش را نگه دارد و بدهكاريش را بپردازد و صله رحم به جا آورد .</p>

<p>---------------------------------------------------------------<br />
منبع:؟<br />
 </p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دو داستان کوتاه  2 / عبدالله رحیمیان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000910.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=910" title="دو داستان کوتاه  2 / عبدالله رحیمیان" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.910</id>
    
    <published>1388-12-13T02:59:34Z</published>
    <updated>1388-12-13T21:05:54Z</updated>
    
    <summary>مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست....</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p>مردی ۸۵ ساله با پسر تحصیل کرده ۴۵ ساله اش روی مبل خانه خود نشسته بودند ناگهان کلاغی كنار پنجره‌شان نشست.</p>]]>
        <![CDATA[<p>پدر از فرزندش پرسید: این چیه؟ پسر پاسخ داد: کلاغ.<br />
پس از چند دقیقه دوباره پرسید این چیه؟<br />
 پسر گفت : بابا من که همین الان بهتون گفتم: کلاغه.<br />
بعد از مدت کوتاهی پیرمرد برای سومین بار پرسید: این چیه؟ <br />
عصبانیت در پسرش موج میزد و با همان حالت گفت: کلاغه کلاغ!<br />
پدر به اتاقش رفت و با دفتر خاطراتی قدیمی برگشت. صفحه ای را باز کرد و به پسرش گفت که آن را بخواند. در آن صفحه این طور نوشته شده بود:<br />
امروز پسر کوچکم ۳ سال دارد. و روی مبل نشسته است هنگامی که کلاغی روی پنجره نشست پسرم<br />
۲۳ بار نامش را از من پرسید و من ۲۳ بار به او گفتم که نامش کلاغ است.<br />
هر بار او را عاشقانه بغل می‌کردم و به او جواب می‌دادم و به هیچ وجه عصبانی نمی‌شدم و در عوض علاقه بیشتری نسبت به او پیدا می‌کردم ...</p>

<p><strong>نتیجه اخلاقی : قدر قلب پرمهر همه پدران، مادران و تمام کسانیکه به گردنمان حقی دارند بدانیم و ناآگاهانه آنها را نرنجانیم!</strong></p>

<p>***</p>

<p> در مراسم تودیع پدر پابلو، کشیشی که ۳۰ سال در کلیسای شهر کوچکی خدمت کرده و بازنشسته شده بود، از یکی‌ از سیاستمداران اهل محل برای سخنرانی دعوت شده بود.<br />
در روز موعود، مهمان سیاستمدار تاخیر داشت و بنابر این پدر پابلو، یا همان کشیش بازنشسته تصمیم گرفت کمی‌ برای حاضرین صحبت کند.<br />
او پشت میکروفون قرار گرفت و گفت: ۳۰ سال قبل وارد این شهر شدم. انگار همین دیروز بود. راستش را بخواهید، اولین کسی‌ که برای اعتراف وارد کلیسا شد، مرا به وحشت انداخت.<br />
به دزدی هایش، باج گیری، رشوه خواری، هوس رانی‌، زنا با محارم و هر گناه دیگری که تصور کنید اعتراف کرد.<br />
آن روز فکر کردم که جناب اسقف اعظم مرا به بدترین نقطه زمین فرستاده است ولی‌ با گذشت زمان و آشنایی با بقیه اهل محل دریافتم که در اشتباه بوده‌ام و این شهر مردمی نیک دارد<br />
...</p>

<p>در این لحظه سیاستمدار وارد کلیسا شده و از او خواستند که پشت میکروفون قرار گیرد. در ابتدا از اینکه تاخیر داشت عذر خواهی‌ کرد و سپس گفت که به یاد دارد که زمانیکه پدر پابلو وارد شهر شد، من اولین کسی‌ بودم که برای اعتراف مراجعه کردم!</p>

<p><strong>نتیجه اخلاقی : وقت شناسی شما شاید موجب فاش نشدن اسرارتان گردد</strong><br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>چند نکته سودمند/ علی فلاحت</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000909.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=909" title="چند نکته سودمند/ علی فلاحت" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.909</id>
    
    <published>1388-12-13T02:57:35Z</published>
    <updated>1388-12-13T02:59:08Z</updated>
    
    <summary>مال و ثروت جمع نمي شود مگر با پنج خصلت : بخل شديد – آرزوي دراز – آزمند و حرص چيره بر جان – رسيدگي نكردن به خويشان – و نهايتا بر گزيدن دنيا بر آخرت 0...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p>مال و ثروت جمع نمي شود مگر با پنج خصلت : <br />
بخل شديد – آرزوي دراز – آزمند و حرص چيره بر جان – رسيدگي نكردن به خويشان – و نهايتا بر گزيدن دنيا بر آخرت 0 </p>]]>
        <![CDATA[<p><br />
زر اندوزي و تكاثر طلبي آفات فراواني دارد كه نمونه هايي از آن ذكر مي شود0 <br />
1-	تعادل فكري افراد جامعه را به هم مي زند 0 <br />
2-	روند رشد جامعه را مختل مي نمايد 0 <br />
3-	موجب فساد مي شود 0 <br />
4-	حركت چرخ توليد را در جهت منافع عده اي خاص به حركت در مي آورد .<br />
5-	قدرت تفكر را زايل مي كند . <br />
6-	روح انسان را اسير مي كند . <br />
7-	روحيه انساني را به حيوانيت و درنده خويي مبدل مي كند <br />
8-	طغيان آور است . <br />
9-	روابط را دستخوش نابساماني مي كند . <br />
10-	زور گويي و تجاوز به حقوق ديگران را رواج مي دهد . <br />
11-	مسير زندگي را از حالت طبيعي خارج مي كند . <br />
12-	سرمايه ها فقط در راه هاي سود آوري و منفعت طلبي صرف خواهد شد . <br />
13-	اخلاق الهي به صفات حيواني مبدل مي شود 0 <br />
14-	با نظام آفرينش در تضاد است 0 <br />
15-	سرقت ، دزدي و نامني در جامعه زياد مي شود 0 <br />
16-	قوانين و مصالح عمومي خدشه دار و ضايع مي شوند 0 <br />
17-	فساد جنسي و نا امني  خانوادگي ايجاد مي كند 0 </p>

<p><br />
كميته فرهنگي شوراي اسلامي عمادده ( آموزش خانواده )   اسفند 88<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دوستان سلام</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000905.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=905" title="دوستان سلام" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.905</id>
    
    <published>1388-12-07T19:37:41Z</published>
    <updated>1388-12-07T19:39:11Z</updated>
    
    <summary>قصد داشتم جهت جبران این چند مدت یه مطلب خوب براتون بنویسم که صدای پای قطرات بارون توجهم رو به خود جلب کرد و فکر کردم هیچ چیز به اندازه خبر بارون شما رو خوشحال نکنه...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p>قصد داشتم جهت جبران این چند مدت یه مطلب خوب براتون بنویسم که صدای پای قطرات بارون توجهم رو به خود جلب کرد و فکر کردم هیچ چیز به اندازه خبر بارون شما رو خوشحال نکنه</p>]]>
        <![CDATA[<p>چهارشنبه تا حالا  هوای استان پوشیده از ابره و هوا حسابی بارانی  و البته شیراز و چند شهر دیگه حسابی بارون باریده مخصوصا" خفر و فیروزآباد وخدا کنه امشب دیگه نوبت جنوب استان باشه.<br />
این روزا وقتی می ری صحرا که از این طبیعت چند روزه استفاده کنی خدا خدا می کنی که لااقل یه بارون دیگه بیاد ؛ هر جا میری و تو هر جمع فکر و ذکر همه شده بارون که حقیقتاً هم اگه خبری از بارون نمی شد دیگه سرسبزی و طراوت از طبیعت رخت بر می بست و این البته برای کسانی که امسال نیت اومدن به ولایت رو دارن شاید خیلی نا خوشایند می بود <br />
بهر حال الحمدلله الان( 11 شب) صدای قطرات بارون رو سقف به گوش می رسه هر چند پراکنده و البته بعضی مواقع به شدت همراه با باد و ..... اما امیدواریم که به این صورت ادامه داشته باشه و به قول قدیمیا رحمتی بی زحمت شامل حالمون بشه<br />
فعلا" اینو داشته باشید تا انشاالله فردا با گزارش میزان بارش باران امشب در خدمتتون باشیم.<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دو داستان کوتاه / عبدالله رحیمیان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000904.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=904" title="دو داستان کوتاه / عبدالله رحیمیان" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.904</id>
    
    <published>1388-12-07T17:52:46Z</published>
    <updated>1388-12-07T17:56:25Z</updated>
    
    <summary>درس اول : یک خانم هنگام چسباندن تمبر برای پست کردن یک نامه بطور رایج از زبانش استفاده کرد که گویا زبان اون خانم با لبه ی تمبر یک زخم خیلی کوچک پیدا می کند....</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p><strong>درس اول :</strong><br />
یک خانم هنگام چسباندن تمبر برای پست کردن یک نامه بطور رایج از زبانش استفاده کرد که گویا زبان اون خانم با لبه ی تمبر یک زخم خیلی کوچک پیدا می کند.<br />
</p>]]>
        <![CDATA[<p> چند روز بعد اون خانم متوجه تورمی در زبان خود می شود و به دکتر مراجعه می کند، پس از معاینه دکتر خاطر نشان می کند که هیچ مشکلی وجود ندارد و هیچ چیز غیر عادی مشاهده نکرده است. اما چند روز بعد تورم زبان خانم بیشتر و بیشتر می شود و بسیار دردناک به طوری که غذا خوردن وی دچار مشکل می شود. وی دوباره به دکتر مراجعه میکند و این بار پس از عکس برداری برای انجام یک عمل کوچک راهی بیمارستان می شود جالب اینجا است که پس از شکاف کوچکی که دکتر روی زبان وی بوجود می آورد، سوسکی کوچک به آرامی از درون زبان وی به بیرون می خزد. دکتر متوجه می شود که تعدادی تخم سوسک درون زبان این خانم بارور شده است. بدینصورت که پس از لیس زدن تمبر تعدادی تخم سوسک از طریق زخمی که لبه ی تمبر بر زبان او ایجاد کرده بود وارد زبانش شده و چون بافت زبان بافتی گرم و مرطوب است محلی مناسب برای رشد سوسکها به وجود آورده بود!</p>

<p>از زبان اندی هوم بشنوید : من سالها پیش در یک شرکت تولید تمبر کار می کردم و گفته شده بود که هرگز به تمبر زبان نزنم و آن زمان نمی دانستم که دلیلش چیست پس از مدتی هنگام انتقال 2500 تمبر به انبار رفتم تعداد زیادی سوسک آنجا دیدم. نکته قابل توجه این که سوسکها از چسب پشت تمبرها تغذیه می کنند.</p>

<p><strong>نتیجه اخلاقی : هرگز برای مرطوب کردن پشت تمبر از زبانتان کمک نگیرید!</strong></p>

<p><br />
<strong><br />
درس دوم :</strong><br />
معلم عصبی دفتر رو روی میز كوبید و داد زد: سارا ...<br />
دخترك خودش رو جمع و جور كرد، سرش رو پایین انداخت و خودش رو تا جلوی میز معلم كشید و با صدای لرزان گفت : بله خانوم؟<br />
معلم كه از عصبانیت شقیقه هاش می زد، تو چشمای سیاه و مظلوم دخترك خیره شد و داد زد:<br />
چند بار بگم مشقاتو تمیز بنویس و دفترت رو سیاه و پاره نكن ؟ هـــا؟! فردا مادرت رو میاری مدرسه می خوام در مورد بچه بی انضباطش باهاش صحبت كنم!<br />
دخترك چونه ی لرزونش رو جمع كرد... بغضش رو به زحمت قورت داد و آروم گفت:</p>

<p>خانوم... مادرم مریضه... اما بابام گفته آخر ماه بهش حقوق می دن... اونوقت می شه مامانم رو بستری كنیم كه دیگه از گلوش خون نیاد... اونوقت می شه برای خواهرم شیر خشك بخریم كه شب تا صبح گریه نكنه... اونوقت... اونوقت قول داده اگه پولی موند برای من هم یه دفتر بخره كه من دفترهای داداشم رو پاك نكنم و توش بنویسم... اونوقت قول می دم مشقامو ...</p>

<p>معلم صندلیش رو به سمت تخته چرخوند و گفت بشین سارا ... و كاسه اشك چشمش روی گونه خالی شد<br />
<strong><br />
نتیجه اخلاقی : یکی از خواسته هاتون از خدا همیشه این باشه که ایکاش سایه ی فقر و نداری تو زندگی هیچ بنی بشری نباشه</strong></p>

<p>---------------------------------------------------------<br />
منبع:؟</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>وقایع اتفاقیه ( 1)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000902.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=902" title="وقایع اتفاقیه ( 1)" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.902</id>
    
    <published>1388-12-04T20:34:44Z</published>
    <updated>1388-12-04T21:15:15Z</updated>
    
    <summary>دوستان سلام قبل از هر چیز بابت این تاخیر نه چندان کوتاه مدت یه عذرخواهی بلند بالا به همه شما دوستان عزیز بازدید کننده بدهکاریم انشاالله که عذر خواهی ما رو بپذیرید...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p><strong>دوستان سلام<br />
قبل از هر چیز  بابت این تاخیر نه چندان کوتاه مدت یه عذرخواهی بلند بالا به همه شما دوستان عزیز بازدید کننده بدهکاریم انشاالله که عذر خواهی ما رو بپذیرید </strong></p>]]>
        <![CDATA[<p>از همه دوستانی که در این مدت جویای حال شدند و بابت آپ نکردن سایت اظهار نگرانی نمودند  و همچنین در هر زمینه ای اعلام آمادگی و همکاری نمودن بی نهایت سپاسگزاریم و شرمنده که آن چنان که باید و شاید نتونستیم در این زمان حساس در زمینه اطلاع رسانی در خدمت دوستان باشیم و این امر هم فقط و فقط به دلیل مشغله فراوان بوده که انشاالله از این به بعد امکانش فراهم بشه که مانند سابق در خدمت دوستان باشیم.<br />
اما خبرهای این دوهفته:<br />
1) فکر کنم مهمترین خبر که کماکان دوستان هم  در جریانش قرار دارند اخبار مربوط به شهرستان شدن گراش هست  به نظر میرسد که دولت بر اجرای مصوبه خود اصرار دارد و مصوبه هیات دولت مبنی بر شهرستان شدن گراش به قوت خود باقی است  اما شنیده ها نیز از آن حکایت دارد که رایزنی ها برای انتزاع بخش های بیرم و اوز از شهرستان گراش و الحاق مجدد به شهرستان لارستان ادامه دارد بنا بر این شنیده ها احتمالا" با ارتقای ارد یا فداغ به بخش و تلفیق آن با بخش مرکزی گراش هم شهرستان شدن گراش به قوت خود باقی بماند و هم اوز و بیرم به جایگاه قبلی خود برگردند.( البته این اخبار هنوز از منابع موثق تایید نشده )</p>

<p>2) در ایام دهه فجر مانند روال سال های قبل مراسم های مختلفی در سطح مرکز بخش برگزار شد ( روایت تصویری)</p>

<p><strong>راهپیمایی 22 بهمن:</strong></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/22%20بهمن%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/22%20بهمن%202%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/22%20بهمن%203%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/22%20بهمن%204%20(Custom).JPG"><br />
***</p>

<p><strong>اجرای جنگ شادی کار گروه تئاتر آفاق عمادده:</strong></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/جنگ%20شادی%202%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/جنگ%20شادی%204%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/جنگ%20شادی1%20(Custom).JPG"><br />
***</p>

<p><strong>مراسم در دبیرستان پسران و دختران و نیز راهنمایی عمار یاسر:</strong></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/دبیرستان%20پسران%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/راهنمایی%20پسران%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/راهنمایی%20پسران%202%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/راهنمایی%20پسران%203%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/راهنمایی%20پسران%204%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/نمایشگاه%20دبیرستان%20دختران%20(Custom).JPG"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/پرسش%20و%20پاسخ%20دبیرستان%20(Custom).JPG"></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>وقایع اتفاقیه (2)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/12/000903.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=903" title="وقایع اتفاقیه (2)" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.903</id>
    
    <published>1388-12-04T20:30:50Z</published>
    <updated>1388-12-04T21:08:58Z</updated>
    
    <summary>3) قضیه شهر شدن عمادده نیز گویی به قصد ندارد به این زودی ها به سر انجام برسد ....</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p><strong>3) قضیه شهر شدن عمادده نیز گویی به قصد ندارد به این زودی ها به سر انجام برسد .</strong></p>]]>
        <![CDATA[<p> پرونده مذکور از تقسیمات کشوری گذشته و در هیات دولت می باشد که گویی این امر تنها از دست نماینده بر می آید اما متاسفانه این روزها جناب حسنی اینقدر سرشان شلوغ هست و دسترسی به ایشان اینقدر مشکل که نه به تلفن ها جواب می دهند و نه البته اگر جواب بدهند به قولشان عمل نموده که لااقل مساله شهر شدن مرکز بخش صحرای باغ  را پی گیری نمایند خداوند به ایشان وقت کافی جهت رسیدن به امور سایر ولایات نیز عطا فرماید.</p>

<p>4) قضیه درمانگاه شبانه روزی هم که قرار بود در ایام فجر افتتاح شود  و به دلیل آشوب های اخیر منتفی شد احتمالا" در نیمه دوم اسفند ماه به سر انجام رسیده ملت را از بلاتکلیفی نجات برهاند البته اگر باز هم حوادث غیر مترقبه ای رخ ندهد.</p>

<p>5) یک دستگاه ماشین حمل زباله از نوع سایپا نیز با مشارکت دولت و مردم جهت دهیاری خریداری شده</p>

<p>6) کار احداث و تجهیز دو پارک محله ای نیز یکی در شهرک خاتم الانبیا و دیگری در کوی اسلام آباد در دست اجراست.</p>

<p>7) مسوولین اداره ارشاد شهرستان لار نیز از خانه فرهنگ عمادده بازدید کردند همچنین با هنرمندان نیز دیداری داشتند و مشکلات را شنیدند انشاالله که مفید واقع شود.</p>

<p>8) کار ساخت سد قلات نیز کماکان ادامه دارد و آبریز سوم به پایان ساخت نزدیک شده است. به نظر می رسد مبلغی در حدود یکصد و پنجاه میلیون دیگر نیز به اعتبارات آن افزوده شده است.</p>

<p>9) مبلغ هشتاد میلیون تومان جهت ادامه طرح احداث خیابان شاه قتال و نیزطرح هادی عمادده اختصاص یافت این مبلغ در جریان سفر اخیر استاندار محترم فارس به این موضوع اختصاص یافت.</p>

<p>10) کار جاده سازی به سایت گاوبست نیز که در جریان بارندگی های اخیر قطع شده بود از سر گرفته شده است.</p>

<p>11) مسابقات فوتسال و والیبال گرامی داشت دهه فجر نیز با حضور تیم های داخلی به سرانجام رسید و در حال حاضر نیز فوتسال نوجوانان در حال برگزاری است. </p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/فوتسال%20(Custom).jpg"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/فوتسال%202%20(Custom).jpg"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/والیبال%20(Custom).jpg"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/bahman/والیبال2%20(Custom).jpg"></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>در فضیلت نماز جمعه (1)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/11/000900.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=900" title="در فضیلت نماز جمعه (1)" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.900</id>
    
    <published>1388-11-15T15:21:59Z</published>
    <updated>1388-11-15T15:23:32Z</updated>
    
    <summary>قال رسول الله صلی الله و علیه و آله و سلم: مَن تـَـوَضّا فَاحسَنَ الوضوءَ ثـُمّ اتی الجمعه فـَاستَمَعَ و انصَتَ ، غـُـفِـرَ لـه ما بینه و بین الجمعه و زیاده ثلاثه ایام و مَن مَـسَّ الحصی فقد لغا /...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p>قال رسول الله صلی الله و علیه و آله و سلم:<strong><br />
مَن تـَـوَضّا فَاحسَنَ الوضوءَ ثـُمّ اتی الجمعه فـَاستَمَعَ و انصَتَ ، غـُـفِـرَ لـه ما بینه و بین الجمعه و زیاده ثلاثه ایام و مَن مَـسَّ الحصی فقد لغا  </strong>/ رواه مسلم</p>]]>
        <![CDATA[<p>رسول الله فرمود: کسی که وضو گیرد و درست وضو نماید و سپس به (نماز) جمعه آمده آرام بنشیند و ( خطبه ها را)  بشنود آمرزیده شود برایش میان او و جمعه دیگر و با زیادت سه روز و کسی که سنگریزه را بگرداند کار بیهوده ای را انجام داده است .</p>

<p>عن النبی صلی الله و علیه و آله و سلم:<br />
<strong>الصلوات الخمسُ و الجمعه الی الجمعه و رمضانُ الی رمضان مکفـّرات ما بینهن اذا اجتُنِبَتِ الکبائر</strong> / رواه مسلم</p>

<p>پیامبر فرمود: <br />
نمازهای پنجگانه و جمعه تا جمعه و رمضان تا رمضان محو کننده گناهانی هستند که در بین آنها به وقوع پیوسته <strong>مادامی که از گناهان کبیره دوری شود.</strong></p>

<p><br />
رسول بزرگوار اسلام فرمود:<br />
<strong>حتما" گروههایی از نماز جمعه خودداری خواهند کرد و یا اینکه حتما" خداوند بر دلهایشان مهر خواهد زد سپس از جمله غافلان و بی خبران خواهند ماند</strong> / رواه مسلم<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>ماشا الیلیکینا/ مطالب ارسالی ( دوست عزیزی با نام مستعار ران مورچه)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/11/000898.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=898" title="ماشا الیلیکینا/ مطالب ارسالی ( دوست عزیزی با نام مستعار ران مورچه)" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.898</id>
    
    <published>1388-11-13T20:18:14Z</published>
    <updated>1388-11-13T20:24:12Z</updated>
    
    <summary>«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه،...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p>«ماشا الیلیکینا» نام مشهوری در روسیه و مناطق روسی‌زبان است. او حدود 2 سال پیش به عنوان یک هنرپیشه جذاب و یک مدل زیبا مطرح بود و شهرت و محبوبیتش با اوج گرفتن «گروه رقص و موسیقی فابریک» در روسیه، به بالاترین حد رسید.</p>]]>
        <![CDATA[<p>ماشا الیلیكینا، ستاره سابق سینما، رقص و موسیقی، اینك حجاب اسلامی در بر دارد و به تدریس در مدارس مشغول است. وی می‌گوید از جلوه‌های كاذب سابق متنفر است و اكنون احساس خوشبختی می‌كند. <br />
آنچه در پی می‌آید مصاحبه سایت روسی Islam.ru با این هنرمند مسلمان شده است:</p>

<p>• چطور شد که تمام موفقیت‌ها و درخشش‌های خود روی صحنه را زیر پا گذاشتی و به اسلام گرویدی؟<br />
<strong>ماشا: من به لطف خداوند به سوی او گام برداشتم. این اراده خدا بود.</strong> <br />
 <br />
• در زمانی که یك خواننده بودی آیا فکر می‌کردی که روزی اسلام بیاوری، روزه بگیری و به حج بروی؟ <br />
<strong>ماشا: نه؛ حتی به ذهنم خطور هم نمی‌کرد که روزی به حج بروم و از بهترین و گواراترین آب، یعنی آب زمزم بنوشم. </strong></p>

<p>•  آیا راهی که برای مسلمان‌شدن طی کردی، مسیری طولانی بود؟ <br />
<strong>ماشا: من دو سال است که مسلمان شده‌ام. یک روز مطلع شدم که یکی از نزدیكترین دوستانم بر اثر یک حادثه در شهری دیگر به حالت کما رفته است. من نمی‌دانستم که چطور می‌توانم به او کمک کنم. آن روز برای اولین بار نماز خواندم و دست به دعا برداشتم و از خدای بزرگ کمک خواستم. <br />
روز بعد همان دوستم با من تماس گرفت و گفت: «در آن حالات بیهوشی من تو را می‌دیدم و تو خیلی زیاد به من کمک کردی!»، من در آن لحظه بسیار گریستم؛ زیرا برای اولین بار در زندگی‌ام بود كه چیزی از خدا می‌خواستم. </strong></p>

<p>• در حال حاضر به چه کاری مشغولی؟ <br />
<strong>ماشا: من پنج زبان اروپایی بلد هستم و در حال حاضر در مدرسه و دانشگاه تدریس می‌کنم. ضمناً برخی از نت‌های مجاز شرعی را نیز می‌نویسم. </strong></p>

<p>• آیا موسیقی هم گوش می‌دهی؟ <br />
<strong>ماشا: بله؛ آثار «گروه ریحان»، «گروه سامی یوسف» و «گروه کت استیونس» ( که پس از اسلام آوردن نام خود را «یوسف اسلام» گذاشت) را گوش می‌کنم. </strong></p>

<p>• آیا چیزی از قرآن هم آموخته‌ای؟ آیا آمادگی داری که زبان عربی را هم به آن پنج زبان اروپایی اضافه کنی؟ <br />
<strong>ماشا: در ابتدا فکر می‌کردم که آموختن زبان عربی مشکل باشد. اما آن را شروع کرده‌ام و خیلی هم آن را دوست دارم و فکر می‌کنم کلیدی برای فهم دانش برتر باشد. </strong></p>

<p>• چرا گرایش به اسلام نسبت به ادیان دیگر بیشتر است؟ و چرا بیشتر کسانی که به اسلام می‌گروند از بین هنرمندان و فعالان در کنسرت و موسیقی هستند؟ <br />
<strong>ماشا: اسلام نسبت به ادیان دیگر، محکمترین اساس را دارد. تمام قواعد اسلام در زندگی کاربرد دارند. راه اسلام سعادت‌بخش است. </strong></p>

<p>• از اینكه مسلمان شده‌ای چه احسای داری؟ <br />
<strong>ماشا: احساس خوشبختی. امروز من این فرصت را دارم که مقایسه کنم قبلاً چه بودم و حالا چه هستم. من اکنون با حیات واقعی آشنا شده‌ام، پس خوشبختم. </strong></p>

<p>• و چه تفاوتی با قبل داری؟<br />
<strong>ماشا: ایمان به خدا زندگی مرا متحول کرد. میل به عبادت خداوند در فطرت و وجود همه انسان‌ها نهاده شده است. من اطمینان دارم که خداوند به ما تفکر و تعقل نداده است تا بیاییم، زندگی کنیم، بخوریم، بخوابیم و بمیریم. خدا به ما فرصت زندگی کردن داده است تا به او برسیم.</strong></p>

<p>• آیا گاهی به موفقیت‌ها و درآمد سابق خود فکر نمی‌کنی؟ حسرت آن دوران را نمی‌خوری؟!<br />
<strong>ماشا: آن جلوه‌ها، پس از مسلمان شدن، برایم بی‌ارزش و منفور هستند. </strong></p>

<p>• از اینکه آشکارا خود را مسلمان معرفی می‌کنی هراس نداری؟ <br />
<strong>ماشا: نه نمی‌ترسم. برعکس، تکلیف و وظیفه خود می‌دانم که دیگران را از راه گمراهی بازدارم و به عنوان الگویی برای آنها باشم.</strong> </p>

<p>• از اینکه عکس‌های سابقت در اینترنت هست ناراحت نیستی؟ <br />
<strong>ماشا: من خودم دوست ندارم به این عکس‌ها نگاه کنم. اما اشکال ندارد که مردم آنها را ببینند تا برایشان عبرت شود و بدانند که انسان می‌تواند تولد دیگری داشته باشد و از نو به دنیا بیاید. انسان می‌تواند توبه کند و با انجام کارهای خوب، تمام سیاهی‌های گذشته‌اش را پاک کند، ان شاء الله. </strong></p>

<p>• اینك چه چیزی از «اسلام» می‌توانی به دیگران بگویی؟ <br />
<strong>ماشا: اسلام می‌گوید: «اگر نمی‌توانی راجع به خدا بیندیشی حداقل سعی کن از قید خودت رهایی یابی و پلیدی‌های نفست را مهار کنی؛ رذایلی مانند خودپسندی، تکبر، حسد، ظلم، دروغ، خودستایی و خودنمایی». اگر کسی می‌خواهد به سوی اسلام گام بردارد فقط باید اندیشه کند و از فطرت خود مدد بگیرد. </strong></p>

<p>• چه پیامی برای مسلمانان داری؟ <br />
<strong>ماشا: آرزو می‌کنم که کارهای نیک و عبادات برادران و خواهران دینی من مورد قبول خداوند متعال قرار بگیرد و رحمت خدا بر خانه‌های آنان ببارد. </strong></p>

<p>• و برای غیر مسلمانان؟ <br />
<strong>ماشا: امیدوارم کسانی که هنوز به دین اسلام مشرف نشده‌اند لحظه‌ای به خود بیایند و فارغ از انبوه اطلاعات پوچ و بیهوده‌ای که چشم و گوش مردم این عصر را فرا گرفته است كمی اندیشه کنند.</strong></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>معجزه انگبين و دارچين/ مطالب ارسالی(؟)</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/11/000897.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=897" title="معجزه انگبين و دارچين/ مطالب ارسالی(؟)" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.897</id>
    
    <published>1388-11-13T20:03:20Z</published>
    <updated>1388-11-13T20:12:49Z</updated>
    
    <summary>واژه زيبا و اصيل انگبين كه عرب آنرا عسل مينامد و ما پارسيان نيز آنرا به واژه عربي آن ميشناسيم، گذشتگان آن را مظهر پاک و خلوص و نشانه قدرت مى دانستند و در يونان و روم باستان نيز مظهر...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p>واژه زيبا و اصيل انگبين كه عرب آنرا عسل مينامد و ما پارسيان نيز آنرا به واژه عربي آن ميشناسيم،<br />
گذشتگان آن را مظهر پاک و خلوص و نشانه قدرت مى دانستند و در يونان و روم باستان نيز مظهر برکت، عشق و زيبايي بود و ماليات خود را براساس آن مي پرداختند.</p>]]>
        <![CDATA[<p> زنبور براي تهيه انگبين، شهد گل هاي مختلف را جمع آور مي کند. جالب است بدانيد براي توليد هر کيلوگرم انگبين، زنبور بايد 2 مليون بار رو گل ها بنشيند و شهد آن ها را جمع آوري کند. بنابراين تهيه انگبين، کار بسيار دشواري است و هر زنبوردر طول عمر 6 تا 8 هفته ا خود تنها يک قاشق مرباخوري از آن را تهيه مي کند. </p>

<p><br />
در کندوي زنبور نوع انگبين نيز براي تغذيه ملکه تهيه مي شود که آنرا \" اکسر طول عمر\" مينامند. از آن جا که انگبين از شهد گل هاي مختلف تهيه مي شود رنگ آن بستگي به گل دارد که زنبور از آن تغذيه کرده است گذشته از آن شراط آب و هواي و جغرافيايي نيز در رنگ و بوي انگبين تاثير دارد. انگبين با وجود شيرين بودن اگر به مقدار معين مصرف شود، برا هر نوع بيماري از جمله دیابت موثر است..  </p>

<p>    </p>

<p><strong>فايده داروي انگبين و دارچين: </strong></p>

<p><br />
<strong> . درمان بيمار قلب : مخلوط از انگبين و پودر دارچين را تهيه کنيد و به جاي مربا روي نان قرار دهيد و به طور منظم در وعده صبحانه صرف کند. اين روش در کاهش کلسترول، جلوگيري از بروز حمله قلبي، تنفس راحت و تقويت ضربان قلب موثر است. بيماران مبتلا به حمله قلب نيز با مصرف روزانه اين مخلوط از حمله قلبي بعدي درامان خواهند بود. بررسي روي سالمندان در آمريکا و کانادا نشان داده است، با بالا رفتن سن شاهرگ ها حيات و سياهرگ ها خاصيت انعطاف پذيري خود را از دست مي دهد. انگبين و دارچين به شاهرگ ها و سياهرگ ها قدرت تازه مي بخشد. </strong></p>

<p><br />
 . از بين بردن اثر خارش نيش هاي حشرات : مخلوط از يک سهم انگبين، سهم آب ولرم و يک قاشق چاي خوري پودر دارچين را روي قسمتي از بدن که احساس خارش مي کند، قرار دهيد خارش و درد در عرض يک دقيقه فروکش خواهد کرد. </p>

<p><br />
<strong> . درمان التهاب مفصل (آرترت) : روزانه، يک وعده صبح و يک وعده شب، مخلوطي از يک فنجان آب گرم، قاشق چاي خوري انگبين و يک قاشق چاي خوري پودر دارچين مصرف شود. اين مخلوط معجزه گر در صورت مصرف به طور منظم آرترت ها مزمن را نيز درمان مي کند. بررسي هاي اخير رو بيمار که قبل از صرف صبحانه از اين مخلوط استفاده کردند نشان داد، بسياري از آنان در عرض يک هفته کاملا از درد رها پيدا کردند و پس از يک ماه بيشتر افرادي که قادر به راه رفتن يا حرکت نبودند، بدون احساس هچ دردي توانايي راه رفتن و تحرک خود را به دست آوردند. </strong></p>

<p><br />
. جلوگر از ريزش مو : قبل از دوش گرفتن مخلوط از مقدار روغن زيتون داغ، يک قاشق چاي خوري انگبين و يک قاشق پودر دارچين را به مدت 10تا20 دقيقه روي سر قرار دهد و سپس آن را بشود. </p>

<p><br />
<strong> . از بين بردن عفونت مثانه : يك قاشق غذاخور ي انگبين به همراه يک قاشق چاي خوري پودر دارچين را با مقدار آب ولرم حل کنيد و آن را بنوشيد. اين روش باعث مي شود که ميکروب هاي مثانه از بين برود.</strong> </p>

<p><br />
 . درمان درد دندان : مخلوطي از يک قاشق چاي خوري پودردارچين و يك قاشق چاي خوري بار در روز تکرار کنيد تا درد تسکين يابد. </p>

<p><br />
<strong>. کاهش کلسترول :يك قاشق غذاخور ي انگبين را با يك قاشق چاي خوري پودر دارچين در يک ليوان چاي حل کند و بنوشيد. اين کار ميزان کلسترول خون را طي جند ساعت تا 30% درصد کاهش مي دهد. </strong></p>

<p>ادامه دارد.........<br />
--------------------------------------------------------<br />
منبع:؟</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>تفسیر آیات 53 و 54 سوره زمر از منظر عرفان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/11/000894.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=894" title="تفسیر آیات 53 و 54 سوره زمر از منظر عرفان" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.894</id>
    
    <published>1388-11-09T21:10:37Z</published>
    <updated>1388-11-09T21:18:37Z</updated>
    
    <summary>قـُل یا عبادِی الذین اَسرفوا علی انفسهم لا تـَقنطُوا من رحمه الله ِان اللهَ یَغفرالذُنوب جمیعا&quot; ِانُّه هو الغفور الرحیمُ 53...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p><strong>قـُل یا عبادِی الذین اَسرفوا علی انفسهم لا تـَقنطُوا من رحمه الله  ِان اللهَ یَغفرالذُنوب جمیعا" ِانُّه هو الغفور الرحیمُ</strong> 53</p>]]>
        <![CDATA[<p><br />
قوله تعالی:" <strong>بگو</strong> ( ای محمد که الله می گوید:) <strong>ای بندگان من؛ ایشان که گزاف کردند در ستم بر خویشتن نومید مباشید از بخشایش الله که اوست آن خداوندگار بخشاینده مهربان که گناهان همه بیامرزد، که اوست آمرزگار مهربان</strong></p>

<p>تفسیر: بدان که از آفریدگان حق جل جلاله کرامت دو گروه راست: یکی فریشتگان و دیگر آدمیان .... و غایت شرف ایشان در دو چیز هست : در عبودیت و در محبت، عبودیت محض صفت، فریشتگان هست و عبودیت و محبت هر دو صفت آدمیان است.  فریشتگان را عبودیت محض داد که صفت خلق است و آدمیان را بعد از صفت عبودیت خلعت محبت داد که صفت حق است تا از بهر این امت می گوید :" <strong>یُحبّهم و یُحبّونه</strong>".</p>

<p>و در عبودیت نیز آدمیان را فضل داد بر فریشتگان که عبودیت صفت فریشتگان بی اضافت گفت:"<strong> بَل عبادُُ مکرمون</strong>"و عبودیت آدمیان با اضافت گفت:" <strong>یا عبادی</strong>"، آن گه بر مفتضی محبت فضل خود را بر ایشان تمام کرد و عیبهای ایشان و معصیتهای ایشان به انوار محبت بپوشید و پرده ایشان ندرید. نبینی که زلت بر ایشان قضا کرد و با آن همه زلات نام عبودیت از ایشان بنیفکند و با ذکر زلت و معصیت تشریف اضافت از ایشان نستد.</p>

<p>آورده اند که موسی علیه السلام گفت: <strong>معصیت بندگان به ارادت تست آنگه آن را دشمن میداری و بنده را به معصیت دشمن می گیری؟</strong> حق جل جلاله فرمود: <strong>یا موسی؛ آن بنیاد عفو و کرم خویش است که می نهم خزینه رحمت ما پر است اگر عاصیان نباشند ضایع ماند.</strong><br />
.........<br />
در خبر است که نامه به دست بنده ای دهند آن معصیتها بیند شرمش آید که بر خواند ؛از حق جل جلاله خطاب آید که:<strong> آن روز که می کردی و شرم نداشتی فضیحت نکردم و بپوشیدم امروز که شرم می داری فضیحت کی کنم؟</strong></p>

<p><strong>و اَنیبوُا الی ربکم و اَسلموا له من قبل ان یاتیکم العذاب ثم لا تنصرون</strong> 54<br />
و باز گردید با خداوند خویش و گردن نهید او را پیش از آن که عذاب آید به شما و آنگه یاری نرسد شما را از کس</p>

<p>انابت بر سه قسم هست : <strong>یکی انابت پیغامبران؛ </strong>ابراهیم را گفت :" ان ابراهیم لحلیم اواه منیب"......</p>

<p><strong>دیگر قسم انابت عارفان</strong> است:که در همه حال به همه دل با الله گشتن، قال الله تعالی:" و ما یتذکر الا من ینیب"</p>

<p>خداوندا در دنیا مرا ذکر تو بس و در عقبی مرا دیدار تو بس. ای جوانمرد! کسی که راز ولی نعمت مونس وی بود دیدار نعمت و نعیم بهشت او را چه سیری کند؟<br />
پیر طریقت گفت:" الهی به بهشت و حور چه نازم اگر مرا نفسی دهی از آن نفس بهشتی سازم.</p>

<p><strong>سدیگر قسم انایت توحید</strong> است که دشمنان را و بیگانگان را با آن خواند گفت:" و انیبوا الی ربکم و اسلموا له" و نشان انابت توحید آ ن است که به اقرار زبان و اخلاص دل خدای را یکی داند یگانه یکتا در ذات بی شبیه و در قدر بی نظیر و در صفات بی همتا.......!<br />
</p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>عکس های آخر هفته / طبیعت شهر رویدر</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/11/000893.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=893" title="عکس های آخر هفته / طبیعت شهر رویدر" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.893</id>
    
    <published>1388-11-07T21:43:38Z</published>
    <updated>1388-11-08T21:48:16Z</updated>
    
    <summary>عکسهایی از طبیعت بهاری شهر رویدر برگرفته از سایت خوب &quot; کوه شب رویدر&quot; (با سپاس از عارف عزیز)...</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p><strong>عکسهایی از طبیعت بهاری شهر رویدر برگرفته از سایت خوب " کوه شب رویدر" (با سپاس از عارف عزیز)</strong></p>]]>
        <![CDATA[<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/seil/rrrrrr.jpg"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/seil/b2b2b2b2b2.jpg"></p>

<p><img src="http://usera.ImageCave.com/maideh/seil/04602710326043330877.jpg"></p>]]>
    </content>
</entry>
<entry>
    <title>دو حکایت / عبدالله رحیمیان</title>
    <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.maidehchekhabar.com/najva/archives/1388/11/000890.php" />
    <link rel="service.edit" type="application/atom+xml" href="http://www.maidehchekhabar.com/cgi-bin/mt/mt-atom.cgi/weblog/blog_id=5/entry_id=890" title="دو حکایت / عبدالله رحیمیان" />
    <id>tag:www.maidehchekhabar.com,2010:/najva//5.890</id>
    
    <published>1388-11-07T03:20:47Z</published>
    <updated>1388-11-07T03:29:07Z</updated>
    
    <summary>حکایت اول یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد.....</summary>
    <author>
        <name>Maideh</name>
        
    </author>
    
    <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.maidehchekhabar.com/najva/">
        <![CDATA[<p><strong>حکایت اول</strong> <br />
یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد..</p>]]>
        <![CDATA[<p>-         آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه... </p>

<p>-         خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم.<br />
 <br />
-         جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های زرگ تو پاک خرابش کنه. </p>

<p>-         اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم.</p>

<p>-         مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن اعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیر کنن. </p>

<p>-         میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن..... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن. </p>

<p><br />
بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کارمی کرد برگشت. روباه بهت زده و متعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد روکله گرگ پیدا شد.. </p>

<p>-         هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم.... تلویزیون من راب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار... </p>

<p>-         قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم. </p>

<p>-         ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. مکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه... </p>

<p>-         امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر یرت نمیاد. </p>

<p>گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت<br />
بعد با تلویزیون سالم برگشت. </p>

<p><strong>صحنه غافلگیرکننده: </p>

<p>درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار ستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد. </p>

<p><u>نتیجه گیری اخلاقی:</u> </p>

<p>اگه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن. </strong></p>

<p>  <br />
حکایت دوم <br />
بک روز آفتابی در جنگلی سرسبز خرگوشی بیرون لانه اش نشسته بود و با جدیت مشغول تایپ طلبی با ماشین تحریر بود. روباهی که از آن حدود رد میشد توجهش جلب شد. </p>

<p>-         هی گوش دراز... داری چی کار میکنی؟ </p>

<p>-         ها؟... پایان نامه مینویسم. </p>

<p>-         چه بامزه! موضوعش چیه؟ </p>

<p>-         راستش دارم در مورد اینکه خرگوشها چه طور روباه رو میخورن تحقیقی انجام میدم.</p>

<p>-         مسخره است... هر احمقی میدونه که خرگوشا روباه ها رو نمیخورن یعنی نمی تونن خورن. </p>

<p>-         جدی؟! با من بیا تو خونه تا بهت نشون بدم. </p>

<p>هردو وارد لانه خرگوش می شوند.. پنج دقیقه بعد خرگوش درحالیکه مشغول خلال کردن دندانش ا یک استخوان روباه است از لانه اش خارج میشود و دوباره مشغول تایپ می شود. چند دقیقه عد گرگی از آنجا رد میشود. </p>

<p>-         هی! داری چی کار میکنی؟ </p>

<p>-         روی تزم کار میکنم. </p>

<p>-         هاها... چه با نمک... تزت در مورد چیه؟... انواع هویج؟ </p>

<p>-         نه. درباره اینه که خرگوشا چه طور گرگا رو میخورن. </p>

<p>-         عجب پایان نامه چرندی... کدوم احمقی پروپوزال تورو قبول کرده... حتی این مگس م میدونه که خرگوش نمی تونه گرگ بخوره </p>

<p>-         جدی؟... امتحانش مجانیه.... بیا تو خونه تا بهت نشون بدم  ردو وارد لانه خرگوش می شوند و درست مثل صحنه قبلی خرگوش درحالیکه مشغول لیس زدن ستخوان گرگ است خارج میشود. </p>

<p><strong><br />
صحنه غافلگیرکننده: <br />
یک شیر درنده که از شانس خرگوش فقط علاقه به گوشت روباه و گرگ دارد داخل غار لمیده و رگوش با خیال راحت در گوشه دیگری روی موضوع پایان نامه اش کار میکند. </p>

<p><u>نتیجه گیری اخلاقی:</u> <br />
مهم نیست که موضوع پایان نامه تو چقدر احمقانه است، مهم این است که استاد راهنمای توکیست.</strong></p>

<p>-------------------------------------------------------------<br />
منبع:؟</p>]]>
    </content>
</entry>

</feed> 

