Pencil
شنبه، ۹ مردادماه ۱۳۸۹ | س نجوا | نجوا

یک شبی مجـــــــنون نمازش را شکست
بی وضو در کوچـــــــــــــــــــه لیلا نشست

عشق، آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جــــــــــــــــــــام الستش کرده بود

گفت : یارب از چه خـــــــــــوارم کرده ای؟
بر صلیب عشــــــــــــــــــق دارم کرده ای؟

خسته ام زین عشق دلـــــــــــخونم مکن
من که مجنونم ، تو مجـــــــــــــنونم مکن

مرد این بازیـــــــــــــــــــــــچه دیگر نیستم
این تو و لیـــــــــــــــــــلای تو، من نیستم

گفت: ای دیوانه لیــــــــــلایت منــــــــــــم
در رگ پنهــــــــــــان و پیدایت منــــــــــــم

سال ها با جــــــــــــــــــــــور لیلا ساختی
من کـــــــــــــــــــــــنارت بودم و نشناختی
---------------------------------------------------------
با سپاس از دوست عزیز: م - غزالی

تعداد بازدید: 79 مرتبه | لینک ثابت | تعداد نظرات (1)
نظرات شما (1 نظر)
valiasregerash.blogfa: (دوشنبه، ۱۱ مردادماه ۱۳۸۹، ۱:۵۴ صبح)

سلام دوست عزير

وبلاگ با حالي داري

وقت کردي بهم سر بزن و نظر بده ممنون مي شم
منتظرتم

شما هم نظر بدهید
نظر شما پس از تایید مدیریت سایت، منتشر خواهد شد. از توجه و صبر شما سپاسگزاریم.
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز، در متن نظر خود استفاده کنید.)


آرشیو مطالب
برای مشاهده آرشیو ماهانه بخش نجوا، اینجا را کلیک کنید.