Pencil
جمعه، ۴ تیرماه ۱۳۸۹ | س نجوا | نجوا

بنام مهربانترين
زمين سردش بود.. ايمانش را از دست داده بود.


نه دانه از دلش سر بر مي آورد و نه پرنده اي روي شانه هايش آواز مي خواند.
قلبش از نا اميدي يخ زده بود و دست هايش در انجماد ترديد مانده بود.
خدا به زمين گفت: عزيزم! ايمان بياور تا دوباره گرم شوي.
اما زمين شک کرده بود...
به آفتاب شک کرده بود... به درخت شک کرده بود... به پرنده...
شک و ترديد، بزرگترين خطر براي بدست آوردن دوباره ايمان است.
خدا گفت: به ياد مي آوري ايمان سال پيشت
را که چگونه به پختگي رسيد؟
تابستان شد، تو داغ و پر شور بودي،
و کم کم از آن شور و بلوغ به معرفت رسيدي.
نام آن معرفت زيبا را پاييز گذاشتيم.
اما من به تو گفتم پس از هر معرفتي، معرفت ديگري است.
و پرسيدمت که آيا مي خواهي تا ابد به همين معرفت بسنده کني؟
اما تو بي قرار معرفتي ديگر بودي...
و آنگاه به يادت آوردم که معرفت هاي ديگر، هر يک از پي اش هزار رنج ديگر است،
و تو براي معرفتي نو به ايماني نو محتاجي.
اما ميان اين دو فاصله اي تلخ و سرد است؛
زمستان...
فاصله اي که در آن بايد خلوت و تأمل را به تجربه بنشيني...
و تو پذيرفتي.
حال وقت آن است که از زمستان خود به در آئي و دوباره ايمان بياوري،
زيرا ماندن در سکوت و سنگيني رسم ايمان نيست.
ايمان شکفتي و شور و شادماني است،
ايمان زندگي است...
پس ايمان بياور عزيزم!
و زمين ايمان آورد و جهان گرم شد...
نام ايمان تازه زمين بهار بود.

------------------------------------------------------
منبع:؟

تعداد بازدید: 28 مرتبه | لینک ثابت | تعداد نظرات (0)
شما هم نظر بدهید
نظر شما پس از تایید مدیریت سایت، منتشر خواهد شد. از توجه و صبر شما سپاسگزاریم.
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز، در متن نظر خود استفاده کنید.)


آرشیو مطالب
برای مشاهده آرشیو ماهانه بخش نجوا، اینجا را کلیک کنید.