مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد.
هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود که چکار کند.
تصميم گرفت که ماشينش را همانجارها کند و برای خريد مهره چرخ برود. در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت:
از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو
تا به تعميرگاه برسی. آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند.
پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی.
پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟
ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم
جالب بود احمد جان
سلام خوبی؟
احمد جان خیلی وقت بود واسمون مطلب نگذاشتی ؟
اما تکراری بود این طنز رو از تو کاست آهنگای گوگوش از زبان خود گوگوش شنیدم . من رو به دوران خیلی وقت پیش برد مرسی
سلام به به آقای غلامی کجا بودی دلمون برات تنگ شده بود ممنون از داستان زیباتون
سلام اقاى غلامى خيلى ممنون از طنز جالبتون .خيلى وقته كه بجه ها را منتظر كذاشتيد مطالبى نفرستاتيد خوشحال شديم موفق باشيد.در ضمن دكتر(بي 6)قرار نيست كه هر كس هر مطلبى فرستاد جديد بلشه وكسى نشنيده باشه مهم فرستادن مطلب و همكارى با سايت است انتظار از شما نداشتم جنين نظرى به اقاى غلامى بدهيد خيلي ممنون.