Pencil
یکشنبه، ۷ تیرماه ۱۳۸۸ | س نجوا | نجوا

شاید فردا خورشید نتابد...

و ستاره ای دوباره بر دل آسمانش نیاید...

شبی با ابرهای کبود، ما را به اندوه بارانی که باز بر بام خانه می ریزد در امتداد سرنوشتی با گره های ناپیدا،

در تنگنای آغوشش سخت بفشارد...

مادرم خاطرات تلخی از ابرهای کبود بر افق خانه دارد...

و پدرم بر بلندای قامتش سالهاست بر دیده ی حسرت می نگرد...


من سرخی شفق را در چشم مادرم دیدم

وقتی هنوز کودک بودم

و زن همسایه...

تا طلوع خورشید شاید هزار چشمه مانده باشد...

-------------------------------------------------------------------
منبع:http://www.irajetemadi.blogfa.com/

تعداد بازدید: 56 مرتبه | لینک ثابت | تعداد نظرات (2)
نظرات شما (2 نظر)
afsoseemad: (یکشنبه، ۷ تیرماه ۱۳۸۸، ۵:۰۹ صبح)

با سلام و خسته نباشید خدمت مدیر سایت خوشحال میشم یه سر به وب ما هم بزنید موفق باشید.

سلمو: (یکشنبه، ۷ تیرماه ۱۳۸۸، ۱:۱۶ بعدازظهر)

سلام دوست عزیز همانطور که گفته بودین مطلب رو در مورد میده گذاشتم . سر بزنید.

شما هم نظر بدهید
نظر شما پس از تایید مدیریت سایت، منتشر خواهد شد. از توجه و صبر شما سپاسگزاریم.
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز، در متن نظر خود استفاده کنید.)


آرشیو مطالب
برای مشاهده آرشیو ماهانه بخش نجوا، اینجا را کلیک کنید.