شاید فردا خورشید نتابد...
و ستاره ای دوباره بر دل آسمانش نیاید...
شبی با ابرهای کبود، ما را به اندوه بارانی که باز بر بام خانه می ریزد در امتداد سرنوشتی با گره های ناپیدا،
در تنگنای آغوشش سخت بفشارد...
مادرم خاطرات تلخی از ابرهای کبود بر افق خانه دارد...
و پدرم بر بلندای قامتش سالهاست بر دیده ی حسرت می نگرد...
من سرخی شفق را در چشم مادرم دیدم
وقتی هنوز کودک بودم
و زن همسایه...
تا طلوع خورشید شاید هزار چشمه مانده باشد...
-------------------------------------------------------------------
منبع:http://www.irajetemadi.blogfa.com/
با سلام و خسته نباشید خدمت مدیر سایت خوشحال میشم یه سر به وب ما هم بزنید موفق باشید.
سلام دوست عزیز همانطور که گفته بودین مطلب رو در مورد میده گذاشتم . سر بزنید.