دوستان عزیز بازدید کننده سلام
بعضی از دوستان بر این عقیده اند که با توجه به اینکه این سایت یک سایت محلی می باشد و تنها قشری خاص بازدید کننده آن هستند بنابراین نباید مطالبی غیر از مسایل روستا و منطقه در آن منعکس شود
این روزها با حجم زیادی از مطالب ارسالی دوستان عزیز روبرو هستیم که جای مسرت و خوشحالیست از این دوستان عزیز ممنونیم و کماکان چشم به راه مطالب ارسالی آنها، چرا که این امر ادامه راه را بر ما هموار می کند.
سه نفر برای خرید به مغازه ای رفتند، زمانی که کالاهای مورد نیاز را گرفتند از مغازه دار قیمت جنس ها را پرسیدند. مغازه دار به اولی گفت:
به نظرم رسيد خوندن اين جملات شايد بتونه ضمير خفته ي بعضي هامون را بيدار كنه براي همين توصيه مي كنم كه اونا بخونيد:
مورخان مینویسند:
اسکندر روزی به یکی از شهرهای ایران احتمالا در حوالی خراسان حمله میکند، با کمال تعجب مشاهده میکند که دروازه آن شهر باز میباشد و با این که خبر آمدن او به شهر پیچیده بود مردم زندگی عادی خود را ادامه میدادند.
مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيرد. کشاورز گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يک به يک آزاد ميکنم، اگر توانستي دُم یکی از اين سه گاو رو بگيري،ميتواني با دخترم ازدواج کني .
سلام
اصلا دوست نداشتم یه همچین وبی رو راه اندازی کنم ولی متاسفانه شرایط طوری پیش میره که ناچارا مجبور به طرح این مطالب شدم.
آیامی دانستید فقط یک نفر از یک میلیاردنفر بیش از ۱۱۶ سال عمر میکند.
. آیامی دانستید هر آمریکایی به طورمیانگین ۲ کارت اعتباری دارد.
فراغت در تجارت در جزیره قشم
با توجه به فرا رسيدن فصل تابستان و برپايي مراسمهاي عروسي در اين فصل بر آن شديم تا پاره اي از مشكلات پيش روي جوانان شهرمان در خصوص ازدواج كه براساس تجربه بدست آورده ایم را در اختيار همشهريان عزيز قرار دهیم.
کمیته فرهنگی شورای اسلامی عمادده برگزار می کند:
درست مانند ان است كه قران را در دست داري و مي خواني ( واقعا عجيب است ) خداوند اجر و
بركت دهد كسانى را كه اين سايت را تهيه و در دسترس همه قرار داده اند .
... معلم با عصبانیت دفتر رو روى ميز کوبيد و داد زد : سارا
دخترک خودش رو جمع کرد ، سرش رو پايين انداخت و خودش رو تا جلو ميز معلم کشيد و با صداى لرزش دارى گفت : بله خانوم؟
يک برنامهنويس و يک مهندس در يک مسافرت طولانى هوائى کنار يکديگر در هواپيما نشسته بودند. برنامهنويس رو به مهندس کرد و گفت: مايلى با همديگر بازى کنيم؟
پيرمردي تنها در مينه سوتا زندگي مي کرد . او مي خواست مزرعه سيب زميني اش راشخم بزند اما اين کار خيلي سختي بود . تنها پسرش که مي توانست به او کمک کند در زندان بود . پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت را براي او توضيح داد :