Pencil
جمعه، ۳۰ اسفندماه ۱۳۸۷ | س نجوا | نجوا

كودكي ده ساله كه دست چپش در يك حادثه رانندگي از بازو قطع شده بود ، براي تعليم فنون رزمي جودو به يك استاد سپرده شد. پدر كودك اصرار داشت استاد از فرزندش يك قهرمان جودو بسازد استاد پذيرفت و به پدر كودك قول داد كه يك سال بعد مي تواند فرزندش را درمقام قهرماني كل باشگاه ها ببيند.

در طول شش ماه استاد فقط روي بدن سازي كودك كار كرد و در عرض اين شش ماه حتي يك فن جودو
را به او تعليم نداد. بعد از 6 ماه خبررسيد كه يك ماه بعد مسابقات محلي در شهر برگزار
مي شود.استاد به كودك ده ساله فقط يك فن آموزش داد و تا زمان برگزاري مسابقات فقط روی
آن تك فن كار كرد.سر انجام مسابقات انجام شد و كودك توانست در ميان اعجاب همگان با آن
تك فن همه حريفان خود را شكست دهد!

سه ماه بعد كودك توانست در مسابقات بين باشگاه ها نيز با استفاده از همان تك فن برنده شود و سال بعد نيز در مسابقات كشوري، آن كودك يك دست موفق شد تمام حريفان را زمين بزند و به عنوان قهرمان سراسري كشورانتخاب گردد. وقتي مسابقات به پايان رسيد، در راه بازگشت به منزل، كودك از استاد رازپيروزي اش را پرسيد. استاد گفت: \"دليل پيروزي تو اين بود كه اولاً به همان يك فن به خوبي مسلط بودي، ثانياً تنها اميدت همان يك فن بود، و سوم اينكه راه شناخته شده مقابله با اين فن ، گرفتن دست چپ حريف بود كه تو چنين دستی نداشتي!

نتیجه گیری: ياد بگير كه در زندگي ، از نقاط ضعف خود به عنوان نقاط قوت خود استفاده كني.راز موفقيت در زندگي ، داشتن امكانات نيست ، بلكه استفاده از \"بي امكاني\" به عنوان نقطه قوت است



خيلي جالب است بخوانيد
با تاكسي داشتم مي رفتم ميرداماد. وقتي به ميدان محسني رسيديم راننده يك مغازه طلا فروشي را نشان داد و گفت «صاحب بدبخت اين مغازه الان زندانه»

آنگونه كه راننده تاكسي تعريف مي كرد چند ماه پيش دو نفر وارد اين مغازه شدند و چند سرويس طلا انتخاب كردند كه قيمت آنها حدود 15 ميليون تومان شد. مشتري مذكور به صاحب مغازه گفته كه پول همراه ندارد آيا امكانش هست پول سرويس هاي طلا را به حساب صاحب مغازه واريز كند.

صاحب مغازه هم كه به چيزي مشكوك نشده بود شماره حسابش را به آنها مي دهد و مي گويد بعد
از واريز وجه به حساب سرويس ها را تحويل خواهد داد.

مشتري وانمود مي كند عجله دارد و مي گويد من همينجا مي مانم تا دوستم كه در بانك است پول رابه حساب شما واريز كند .

مشتري از تلفن مغازه با دوستش تماس مي گيرد و شماره حساب صاحب مغازه را به كسي كه ادعا مي كرده دوست وي است اعلام مي كند .

بعد از چند دقيقه صاحب مغازه با بانك تماس مي گيرد و بانك هم تائيد مي كند كه كل مبلغ به حساب وي واريز شده است. مشتري هم طلاها را تحويل مي گيرد و از مغازه خارج مي شود .

هنوز 2 ساعت از خروج مشتري نگذشته بود كه چند اتومبيل پليس جلوي مغازه طلا فروشي توقف
مي كند. دو مامور مسلح وارد مغازه طلا فروشي شده و صاحب مغازه را به جرم آدم ربايي دستگير مي كنند.

در بازداشتگاه مشخص مي شود كه چند روز قبل از آن يك آدم ربايي رخ داده و آدم ربا ها با خانواده فرد ربوده شده تماس گرفته بودند و گفته بودند در فلان روز شماره حسابي را به آنها مي دهند تا 15 ميليون تومان به آن حساب واريز كنند.

تلفن خانواده فرد ربوده شده در روز مذكور توسط پليس تحت شنود بوده و طبق اسناد پليس تماس تلفني از مغازه طلافروشي گرفته شده و شماره حساب بانك هم متعلق به صاحب طلا فروشي بوده با اين حساب صاحب طلا فروشي متهم رديف اول است و....

الان چند ماهي است اين طلا فروش بخت برگشته به همين اتهام در زندان مشغول نوشيدن آب خنك است.....

--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
با تشکر از دوست عزیز فردا

تعداد بازدید: 28 مرتبه | لینک ثابت | تعداد نظرات (0)
شما هم نظر بدهید
نظر شما پس از تایید مدیریت سایت، منتشر خواهد شد. از توجه و صبر شما سپاسگزاریم.
(شما می‌توانید از تگ‌های HTML نیز، در متن نظر خود استفاده کنید.)


آرشیو مطالب
برای مشاهده آرشیو ماهانه بخش نجوا، اینجا را کلیک کنید.