پسون پریروز رفته بودم لار، مث قدیم ندیما با مینی بوس، با مینی بوس کی؟ بماند
اوامر والده ماجده که انجام شد گفتم یه سری بزنم دو راهی فرمانداری شاید دست بر قضا دوستی،آشنایی، پدرآمرزیده ای رد شد و ما رو هم سوار کرد. داشتم میرفتم شهر جدید که از این فکر منصرف شدم گفتم برم بازار امام و اوضاع احوالی جویا بشم
چه زحمت تاتم طبق عادت اول رفتم روزنومه فروشی نه اینکه اهل خواندن روزنومه باشم نه ولی اهلش میدونن آدم با یه روزنومه زیر بغل تو بازار امام کلی کلاس میاره و البته کمی تا قسمتی هم شانس!
یه نگاهی به جراید انداختم باورتون نمیشه: صحبت نو گراش، صحبت نو لار، پسین دهکویه، بهار فیشور و نمیدونم لطیفی و فداغ و ....!
سرم گیج رفت بابا ما کجای کاریم با این همه ادعا با خودم گفتم ما رو باش که سرمون زیر برف کردیم و فقط به فکر چاردیواری خودمونیم !
یاد یه ترانه بستکی افتادم
شهر میده شهر علمن .......الخ!
الان نمیدونم دیگه چی بنویسم شما بگین یعنی این شهر علم نباید یه جریده داشته باشه؟ باور کنین خیلی عقبیم اونقد که هر چی هم گاز بدیم به ولایات همجوار نمی رسیم!
بحث ساختن برکه و مسجد و پارک محله و استادیوم و سالن و الخ به کنار؛ یعنی این اهالی شهر علم از پس انتشاز یه جریده برنمیان که مثلا" وقتی رفتیم روزنومه فروشی دلمونو خوش کنیم که لااقل با جریده خودمون کلاس بذاریم؟
نه شما بگین!
مخلص شما
سایک
--------------------------------------------------------------------------------------------------------------
منبع: وبلاگ سایه شرما
خب اینکه نگرانی و تاسف نداره . همه که سایت به این خوبی ندارن . این هم خودش یک نوع جریده ی قرن بیست و یکه دیگه / حالا جریده هم داشته باشیم با وجود این همه وبلاگ نویس کی میاد روزنامه بخونه