رنگ!*
هيچ وقت
هيچ وقت نقاش خوبي نخواهم شد!
امشب دلي كشيدم
شبيه نيمه سيبي
كه به خاطر لرزش دستانم
در زير آواري از رنگها
ناپديد ماند.
غريب!*
مادر بزرگ؟
گم كرده ام در هياهوي شهر
آن نظر بند سبز را،
كه در كودكي بسته بودي به بازوي من
در اولين حمله ناگهاني تاتار عشق
خمره دلم
بر ايوان سنگ و سنگ شكست
دستم به دست دوست ماند
پايم به پاي راه رفت
من چشم خورده ام
من چشم خورده ام
من تكه تكه از دست رفته ام
در روز روز زندگاني ام!
---------
*- از کتاب: من و نازی سروده مرحوم حسین پناهی