پشت يك پنجره مي ايستم
شمع در دست و غمي پشت سرم
پشت آن پنجره باغي پر نور
من ولي خسته دردي رنجور
مرد فانوس بدستي آنجاست
كه مرا ميخواند!
وقت ماندن نيست، بايد رفت
اما بازهم من و اين ترديد!
- جان را چه كنم؟
اين شمع فروزان چه كنم؟
به خود مي آيم اما دير!
از همين مي ترسيدم،
شمع مرده ست!
مرد فانوس بدست هم رفته ست!
قاصدك نيست !
باد او را برده ست!
از همين مي ترسيدم!
-آه،
قسمت ما اين شد:
پشت آن پنجره ي باز،
نگاهم مرده ست!-----
شعر از: كاظم رسولي