الهی کدام زبان به ستايش تو رسد ؟ کدام خرد صفت تو را بر تابد ، کدام شکر با نيکوئی تو برابر آيد ، کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد.
الهی بود من بر من تاوان است ، تو يک بار بود خود بر من تابان ، مصيبت من بر من گران است ، تو آب خود بر من باران .
خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده عفو بر من گستران.
الهی چون با خود نگرم و کردار خود بينم گويم از من زار تر کيست ؟ بندگی تو بينم گويم از من بزرگوار تر کيست ؟
گاهی که به طينت خود افتد نظرم
گويم که من از هر چه در عالم بترم
چون از صفت خويشتن اندر گذرم
از عرش همی به خويشتن در نگرم
الهی ای نزديکتر بما از ما ، مهربانتر از ما به ما ، نوازنده ما بی ما ، به کرم خويش نه به سزای ما ، هر چه کرديم تاوان بر ما هر چه تو کردی باقی بر ما ، هر چه کردی بجای ما ، به خود کردی نه سزای ما.
خداوندا در آتش حيرت آويختم چون پروانه در چراغ ، نه جان رنج طپش ديده نه دل الم داغ .
الهی پيوسته در گفت و گويم ، تا واننمائی در جست و جويم ، از بيقراری در ميدان بيطاقتی می پويم ، در ميان کارم اما نمی پويم.
الهی مرکب وا ايستاد و قدم بفرسود ، همراهان برفتند و اين بيچاره را جز حيرت نيفزود.
الهی صديقان از گناه پشيمانند و از طاعت خجل ، عذر بر زبان دارند و تشوير در دل ، الهی همه از حيرت بفريادند و من از حيرت شادم ، به يک لبيک درب همه ناکامی بر خود بگشادم ، دريغا روزگاری که نميدانستم تا لطف تو را در يازم .
الهی از سه چيز که دارم در يکی نگاه کن : اول بيخودی که جز تو را از دل نخواست ، دوم تصديق که هر چه گفتی گفتم راست ، سوم چون با ذکرم خاست ، دل و جان جز تو را نخواست .
الهی مران کسی را که خود خواند ، ظاهر مکن جرمی را که خود پوشيدی ، کريما ميان ما و تو داور توئی ، آن کن که سزاوار آنی ، نه آنچنان که سزاوار ماست .
الهی گرفتار آن دردم که داروی آنی ، بنده آن ثنايم که تو سزاوار آنی ، من در تو چه دانم ؟ تو دانی ، تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی ، تو آنی که مصطفی گفت من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه که تو خود بر نفس خويش ثنا گفتی الهی چه ياد کنم که خود همه يادم ، من خرمن نشان خود همه را فراباد نهاالهی اگر کسی تو را به طلب يافت من خود طلب از تو يافتم ، اگر کسی تو را به جستن يافت من به گريختن يافتم .
خداوندا چون وجود تو پيش از طلب و طالب است طالب از آن جهت در طلب است که بيقراری بر او غالب است ، عجب آنست که يافت نقد شد و طلب بر نخاست ، حق ديده ورشد و پرده عزت بجاست .
الهی چه شود که دلم را بگشائی و از خود مرهمی بر جانم نهی ، من سود چون جويم که دو دستم از مايه تهی ، نگر که به فضل خود افکنی مرا در روز بهی.
الهی نسيمی از باغ دوستی دميد دل را فدا کرديم ، بوئی از خزينه دوستی يافتيم ، به پادشاهی بر سر عالم ندا کرديم ، برقی از مشرق حقيقت تافت آب گل کم انگاشتيم .
الها بر شادی که بی تو است اندوه است ، هر منزلی که نه در راه تو است زندان است ، هر دل که نه در طلب تو است ويران است يک نفس با تو به دو گيتی ارزان است ،يک ديدار از تو به هزار جان رايگان است .
تا دلم فتنه بر جمال تو شد
بنده حسن ذوالجلال تو شد
الهی چه زيباست ايام دوستان تو با تو و چه نيکو است معاملت ايشان در آرزوی ديدار تو ، چه خوش گفت و گوی ايشان در راه جست و جوی تو .
الهی آن ديده که تو را ديد به ديدن حز تو کی پردازد و آن جان که با تو صحبت يافت با آب و خاک چند سازد ؟
الهی آب عنايت تو به سنگ رسيد ، سنگ بار گرفت ، از سنگ ميوه رست ،ميوه طعم و مزه گرفت .
پروردگارا ياد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند ، درخت شادی رويانيد و ميوه آزادی داد.