خوش آمدید عماددهبازگشت به صفحه اصلی تاریخی، اجتماعی و فرهنگیبازگشت به صفحه اصلی به وب سایت
جغرافیایی تاریخی نجوا خبر میده آلبوم عکس فرهنگ میده تماس با ما
English العربی العربی | English
آرشیو ماهانه ؛ تیر 1385
جمعه، ۹ تیرماه ۱۳۸۵

در تفسير آيه " لن تنالوا البر حتي تنفقوا مما تحبون" آورده اند كه يكي مال باخت در دنيا به برّالله رسيد، يكي ثواب باخت در عقبي به وصل الله رسيد. هر كه امروز به مال و جاه بماند فردا از ناز و نعمت درماند، از راز ولي نعمت بازماند.
به هرچ از راه باز افتي،چه كفر آن حرف و چه ايمان
به هرچ از دوست واماني چه زشت آن نقش و چه زيبا
گفته اند: انفاق بر سه رتبت است:اول سخا، ديگر جود،سديگر ايثار. صاحب سخا بعضي دهد و بعضي ندهد، صاحب جود بيشتر دهد و قدري ضرورت خود را بگذارد، و صاحب ايثار همه را بدهد و خود و عيال را به خدا و رسول سپارد. و اين رتبت صديق اكبر است كه هرچه داشت بداد و در راه حق هزينه كرد، آن روز كه مصطفي ص ياران را بر صدقه داشت و از ايشان در راه حق انفاق خواست ، عمر گفت آن روز مرا مالي جمع شده بود با خود گفتم اگر من روزي بر ابوبكر پيشي خواهم برد امروز آن روز است كه من بر وي پيشي برم. يك نيمه از آن مال برداشتم و به حضرت نبوي بردم. مصطفي ص گفت: عيال و زيردستان را چه گذاشتي يا عمر؟
عمر گفت: چندان كه آوردم ايشان را بگذاشتم، گفت از آن پس بوبكر را ديدم كه هر چه داشت همه را آورده بود و خود را و عيال را هيچ چيزي بنگذاشته بود، و مصطفي ص وي را مي گويد: اهل و عيال را چه گذاشتي؟ و بوبكر مي گويد:خدا و رسولش را. پس عمر گفت: يا ابابكر! هرگز تا من باشم به تو نرسم.
آورده اند كه روزي عمر در خانه ابوبكر شد. اهل بيت وي را گفت كه بوبكربه شب چه كند؟ مگر نماز فراوان كند، و تسبيح و تهليل بسيار گويد؟ ايشان گفنتد نه كه وي نماز بسيار نكند و آوازي ندهد. لكن همه شب در پس زانو نشسته، چون وقت سحر باشد نفسي برآرد كه از آن نفس همه خانه بوي جگر سوخته بگيرد.
گفتم: چه نهم پيش دو زلف تو نثار
گرهيچ به نزد چاكر آيي يك بار
پيشت بنهم اين جگر سوخته زار
كايد جگر سوخته با مشك به كار
عمر آهي سرد بركشيد،گفت: اگر به نماز بودي كار وي با تسبيح و تهليل فراوان بودي من نيز كردمي، اما سوختن جگر ندانم.

كشف الاسرار و عده الابرار- ميبدي

جمعه، ۹ تیرماه ۱۳۸۵

نامه به حدي زيباست که هرچي بخونيد از خوندن اون سير نمي شويد و پي به شخصيت والاي چارلي چاپلين ميبريد ................
چارلي چاپلين يکي از نوابغ مسلم سينماست . او در زماني که در اوج موفقيت بود با "اونا اونيل" ازدواج کرد و از او صاحب 7 يا 8 بچه شد ولي فقط يکي از اين بچه ها که ژرالدين نام دارد استعداد بازيگري را از پدرش به ارث برده و چند سالي است که در دنياي سينما مشغول فعاليت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زيادي رسيده و در محافل هنري روي او حساب مي کنند .
چندين سال پيش وقتي ژرالدين تازه مي خواست وارد عالم هنر شود ، چارلي براي او نامه اي نوشت که در شمار زيبا ترين و شور انگيزترين نامه هاي دنيا قرار دارد و بدون شک هر خواننده يا شنونده اي را به تفکر وادار مي کند.

ژاكلين دخترم:
اينجا شب است، يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بي سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتي مادرت ، بزحمت توانستم بي اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن، به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توخيلي دورم، خيلي دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روي ميز هست . تصوير تو اينجا روي قلب من نيز هست. اما تو کجايي؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روي آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصي . اين را ميدانم و چنانست که گويي در اين سکوت شبانگاهي ، آهنگ قدمهايت را مي شنوم و در اين ظلمات زمستاني، برق ستارگان چشمانت را مي بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايراني است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستي گلهايي که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياري داد، در گوشه اي بنشين ، نامه ام را بخوان و به صداي پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم، ژرالدين من چارلي چاپلين هستم . وقتي بچه بودي، شبهاي دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيباي خفته در جنگل ،قصه اژدهاي بيدار در صحرا، خواب که به چشمان پيرم مي آمد، طعنه اش مي زدم و مي گفتمش برو .
من در روياي دختر خفته ام . رويا مي ديدم ژرالدين، رويا.......
روياي فرداي تو ، روياي امروز تو، دختري مي ديدم به روي صحنه، فرشته اي مي ديدم به روي آسمان، که مي رقصيد و مي شنيدم تماشاگران را که مي گفتند: " دختره را مي بيني؟ اين دختر همان دلقک پيره .
اسمش يادته؟ چارلي " . آره من چارلي هستم . من دلقک پيري بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص. من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصيدم ، و تو در جامه حرير شاهزادگان مي رقصي . اين رقص ها ، و بيشتر از آن ، صداي کف زدنهاي تماشاگران ، گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهي نيز بروي زمين بيا ، و زندگي مردمان را تماشا کن.
زندگي آن رقاصگان دوره گرد کوچه هاي تاريک را ، که با شکم گرسنه ميرقصند و با پاهايي که از بينوايي مي لرزد . من يکي ازاينان بودم ژرالدين ، و در آن شبها ، در آن شبهاي افسانه اي کودکي هاي تو ، که تو با لالايي قصه هاي من ، به خواب ميرفتي، و من باز بيدار مي ماندم در چهره تو مي نگريستم، ضربان قلبت را مي شمردم، و از خود مي پرسيدم: چارلي آيا اين بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟
............. تو مرا نمي شناسي ژرالدين . در آن شبهاي دور، بس قصه ها با تو گفتم ، اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستاني شنيدني است‌:

داستان آن دلقک گرسنه اي که در پست ترين محلات لندن آواز مي خواند و مي رقصيد و صدقه جمع مي کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگي را چشيده ام . من درد بي خانماني را چشيده ام . و از اينها بيشتر ، من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسي از غرور در دلش موج مي زند ، اما سکه صدقه رهگذر خودخواهي آن را مي خشکاند ، احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفي زد . داستان من به کار تو نمي آيد ، از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روي زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ، خود گريستم .
ژرالدين در دنيايي که تو زندگي مي کني ، تنها رقص و موسيقي نيست .
نيمه شب هنگامي که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايي ، آن تحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ، اما حال آن راننده تاکسي را که تورا به منزل مي رساند ، بپرس ، حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولي براي خريدن لباس بچه اش نداشت ، چک بکش و پنهاني توي جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ، فقط اين نوع خرجهاي تو را، بي چون و چرا قبول کند . اما براي خرجهاي ديگرت بايد صورتحساب بفرستي .
گاه به گاه ، با اتوبوس ، با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن، و دست کم روزي يکبار با خود بگو :" من هم يکي از آنان هستم ." تو يکي از آنها هستي - دخترم ، نه بيشتر ،هنر پيش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پاي او را نيز مي شکند .
و وقتي به آنجا رسيدي که يک لحظه ، خود را برتر از تماشاگران رقص خويش بداني ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولين تاکسي خود را به حومه پاريس برسان . من آنجا را خوب مي شناسم ، از قرنها پيش آنجا ، گهواره بهاري کوليان بوده است . در آنجا ، رقاصه هايي مثل خودت را خواهي ديد . زيبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرورتر از تو . آنجا از نور کور کننده ي نورافکن هاي تآتر " شانزليزه " خبري نيست .
نور افکن رقاصگان کولي ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آيا بهتر از تو نمي رقصند؟
اعتراف کن دخترم . هميشه کسي هست که بهتر از تو مي رقصد .
هميشه کسي هست که بهتر از تو مي زند .و اين را بدان که درخانواده چارلي ، هرگز کسي آنقدر گستاخ نبوده است که به يک کالسکه ران يا يک گداي کنار رود سن ، ناسزايي بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهي زيست . اميد من آن است که هرگز در فقر زندگي نکني ، همراه اين نامه يک چک سفيد برايت مي فرستم .هر مبلغي که مي خواهي بنويس و بگير . اما هميشه وقتي دو فرانک خرج مي کني ، با خود بگو : " دومين سکه مال من نيست . اين مال يک فرد گمنام باشد که امشب يک فرانک نياز دارد ."
جستجويي لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ، اگر بخواهي ، همه جا خواهي يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف مي زنم ، براي آن است که ازنيروي فريب و افسون اين بچه هاي شيطان خوب آگاهم، من زماني درازمدتي در سيرک زيسته ام، و هميشه و هر لحظه، بخاطر بند بازاني که از روي ريسماني بس نازک راه مي روند، نگران بوده ام، اما اين حقيقت را با تو مي گويم دخترم : مردمان بر روي زمين استوار، بيشتر از بند بازان بر روي ريسمان نا استوار ، سقوط مي کنند . شايد که شبي درخشش گرانبهاترين الماس اين جهان تو را فريب دهد .آن شب، اين الماس ، ريسمان نا استوار تو خواهد بود ، و سقوط تو حتمي است .
شايد روزي ، چهره زيباي شاهزاده اي تو را گول زند، آن روز تو بند بازي ناشي خواهي بود و بند بازان ناشي ، هميشه سقوط مي کنند .
دل به زر و زيور نبند، زيرا بزرگترين الماس اين جهان آفتاب است و خوشبختانه ، اين الماس بر گردن همه مي درخشد .......
.......اما اگر روزي دل به آفتاب چهره مردي بستي ، با او يکدل باش ، به مادرت گفته ام در اين باره برايت نامه اي بنويسد . او عشق را بهتر از من مي شناسد. و او براي تعريف يکدلي ، شايسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، اين را مي دانم .
به روي صحنه ، جز تکه اي حرير نازک ، چيزي بدن ترا نمي پوشاند . به خاطر هنر مي توان لخت و عريان به روي صحنه رفت و پوشيده تر و باکره تر بازگشت . اما هيچ چيز و هيچکس ديگر در اين جهان نيست که شايسته آن باشد که دختري ناخن پايش را به خاطر او عريان کند .
برهنگي ، بيماري عصر ماست ، و من پيرمردم و شايد که حرفهاي خنده دار مي زنم .

اما به گمان من ، تن عريان تو بايد مال کسي باشد که روح عريانش را دوست مي داري.

بد نيست اگر انديشه تو در اين باره مال ده سال پيش باشد . مال دوران پوشيدگي . نترس ، اين ده سال ترا پير تر نخواهد کرد.....

جمعه، ۹ تیرماه ۱۳۸۵


روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد. روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. به طور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و به جاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد. پسر با طمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي. مادر به ما آموخته كه نيكي، ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگزاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگامي كه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت به طرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي
توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»

جمعه، ۹ تیرماه ۱۳۸۵

يـار مـرا , غار مـرا , عشق جگر خـوار مـرا
يـار تـوئی , غار تـوئی , خواجه نگهدارمـرا


نوح تـوئی , روح تـوئی , فاتح و مفتوح تـوئی
سينه مشروح تـوی , بر در اسرار مـرا


نـور تـوئی , سـور تـوئی , دولت منصور تـوئی
مرغ کــه طور تـوئی , خسته به منقارمـرا


قطره توئی , بحر توئی , لطف توئی , قهر تـوئی
قند تـوئی , زهر تـوئی , بيش ميازار مـرا


حجره خورشيد تـوئی , خانـه ناهيـد تـوئی
روضه اوميد تـوئی , راه ده ای يار مـرا


روز تـوئی , روزه تـوئی , حاصل در يـوزه تـوئی
آب تـوئی , کوزه تـوئی , آب ده اين بارمـرا


دانه تـوئی , دام تـوی , باده تـوئی , جام تـوئی
پخته تـوئی , خام تـوئی , خام بمـگذارمـرا


اين تن اگر کم تندی , راه دلم کم زنـدی
راه شـدی تا نبـدی , اين همه گفتار مـرا

جمعه، ۹ تیرماه ۱۳۸۵

الهی کدام زبان به ستايش تو رسد ؟ کدام خرد صفت تو را بر تابد ، کدام شکر با نيکوئی تو برابر آيد ، کدام بنده به گزاردن عبادت تو رسد.
الهی بود من بر من تاوان است ، تو يک بار بود خود بر من تابان ، مصيبت من بر من گران است ، تو آب خود بر من باران .
خداوندا گناه من زير حلم تو پنهان است تو پرده عفو بر من گستران.
الهی چون با خود نگرم و کردار خود بينم گويم از من زار تر کيست ؟ بندگی تو بينم گويم از من بزرگوار تر کيست ؟
گاهی که به طينت خود افتد نظرم
گويم که من از هر چه در عالم بترم
چون از صفت خويشتن اندر گذرم
از عرش همی به خويشتن در نگرم
الهی ای نزديکتر بما از ما ، مهربانتر از ما به ما ، نوازنده ما بی ما ، به کرم خويش نه به سزای ما ، هر چه کرديم تاوان بر ما هر چه تو کردی باقی بر ما ، هر چه کردی بجای ما ، به خود کردی نه سزای ما.
خداوندا در آتش حيرت آويختم چون پروانه در چراغ ، نه جان رنج طپش ديده نه دل الم داغ .
الهی پيوسته در گفت و گويم ، تا واننمائی در جست و جويم ، از بيقراری در ميدان بيطاقتی می پويم ، در ميان کارم اما نمی پويم.
الهی مرکب وا ايستاد و قدم بفرسود ، همراهان برفتند و اين بيچاره را جز حيرت نيفزود.

الهی صديقان از گناه پشيمانند و از طاعت خجل ، عذر بر زبان دارند و تشوير در دل ، الهی همه از حيرت بفريادند و من از حيرت شادم ، به يک لبيک درب همه ناکامی بر خود بگشادم ، دريغا روزگاری که نميدانستم تا لطف تو را در يازم .
الهی از سه چيز که دارم در يکی نگاه کن : اول بيخودی که جز تو را از دل نخواست ، دوم تصديق که هر چه گفتی گفتم راست ، سوم چون با ذکرم خاست ، دل و جان جز تو را نخواست .
الهی مران کسی را که خود خواند ، ظاهر مکن جرمی را که خود پوشيدی ، کريما ميان ما و تو داور توئی ، آن کن که سزاوار آنی ، نه آنچنان که سزاوار ماست .
الهی گرفتار آن دردم که داروی آنی ، بنده آن ثنايم که تو سزاوار آنی ، من در تو چه دانم ؟ تو دانی ، تو آنی که خود گفتی و چنانکه خود گفتی آنی ، تو آنی که مصطفی گفت من ثنای تو را نتوانم شمرد آن گونه که تو خود بر نفس خويش ثنا گفتی الهی چه ياد کنم که خود همه يادم ، من خرمن نشان خود همه را فراباد نهاالهی اگر کسی تو را به طلب يافت من خود طلب از تو يافتم ، اگر کسی تو را به جستن يافت من به گريختن يافتم .
خداوندا چون وجود تو پيش از طلب و طالب است طالب از آن جهت در طلب است که بيقراری بر او غالب است ، عجب آنست که يافت نقد شد و طلب بر نخاست ، حق ديده ورشد و پرده عزت بجاست .
الهی چه شود که دلم را بگشائی و از خود مرهمی بر جانم نهی ، من سود چون جويم که دو دستم از مايه تهی ، نگر که به فضل خود افکنی مرا در روز بهی.
الهی نسيمی از باغ دوستی دميد دل را فدا کرديم ، بوئی از خزينه دوستی يافتيم ، به پادشاهی بر سر عالم ندا کرديم ، برقی از مشرق حقيقت تافت آب گل کم انگاشتيم .
الها بر شادی که بی تو است اندوه است ، هر منزلی که نه در راه تو است زندان است ، هر دل که نه در طلب تو است ويران است يک نفس با تو به دو گيتی ارزان است ،‌يک ديدار از تو به هزار جان رايگان است .
تا دلم فتنه بر جمال تو شد
بنده حسن ذوالجلال تو شد
الهی چه زيباست ايام دوستان تو با تو و چه نيکو است معاملت ايشان در آرزوی ديدار تو ، چه خوش گفت و گوی ايشان در راه جست و جوی تو .
الهی آن ديده که تو را ديد به ديدن حز تو کی پردازد و آن جان که با تو صحبت يافت با آب و خاک چند سازد ؟
الهی آب عنايت تو به سنگ رسيد ، سنگ بار گرفت ، از سنگ ميوه رست ،‌ميوه طعم و مزه گرفت .
پروردگارا ياد تو دل را زنده کرد و تخم مهر افکند ، درخت شادی رويانيد و ميوه آزادی داد.

جمعه، ۹ تیرماه ۱۳۸۵

به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده.
کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد. روز اول 15 تا درخت رو انداخت. کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنه روز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداخت روز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط
7 تا درخت رو تونست قطع کنه هر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشد با خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدم
رفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحته کارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟ هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!!

گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!

جمعه، ۹ تیرماه ۱۳۸۵



رسول، صلي الله عليه وسلم، فرمود: به هيچ چيز، فرزند آدم شادمانه تر از آن نبود كه در ميان بيابان عظيم رسد، فرود آيد و زانوي شتر ببندد و روي زمين را نهالين سازد و دست خود را بالش خود كند و ساعتي بخسبد. چون از خواب بيدار شود، در نگرد شتر رفته باشد و توشه راه و پاي افزار و قماش وي برسر شتر و شتر رفته، همه را برده. گاهي راست دود و گاهي چپ. هيچ جايي اثر و نشان شتر نبيند. دل برهلاكت بنهد. همان جا باز آيد كه شتر را گم كرده بود. ناگاه شتر را ببيند، مهار در دست و پاي افكنده، روي به وي نهاده از شادي پيوسته مي گويد: اللهم انت ربي و انا عبدك. اين بار گفت: اللهم انت عبدي و انا ربك از غايت شادي خطا كرد و خواست گفتن تو خداي مني، من بنده تو، از شادي غلط كرد، گفت: يارب، تو بنده مني و من خداي تو.
بعد از آن رسول، صلي الله عليه وسلم، فرمود: خداوند ، تعالي، به توبه بنده عاصي خويش، از آن مردي كه شتر را يافت و به يافتن شتر شاد شد، شادتر است. معني شادي خداوند به توبه بنده آن است كه چون بنده به چيزي شاد شود، آن چيز راعزيز دارد، اكنون آن مرد تائب نيز نزد خداوند، تعالي، سخت عزيز باشد1.
خداوند، همه گناهان را مي آمرزد
عبدالله عمر گفت: ما كه صحابه رسول بوديم ، اول چنان مي پنداشتيم كه نيكو كاري هاي ما همه در نزد خداي پذيرفته مي شود و در آن شكي نيست. آنگاه كه آيه آمد و خداوند فرمود: «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و لا تبطلوا اعمالكم» (محمد / 47 ) يعني: خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر نيز اطاعت نماييد و كرده هاي خود را تباه مي نماييد.
پس از شنيدن اين آيه با خود گفتيم آن همه گناهان كبيره كه ما كرده ايم و ناسزاها كه ما گفته ايم همه اعمال ما را باطل كرده است و هر كس را كه مي ديديم كه از وي كبيره اي يا فاحشه اي سر زد و گناهي كرد و بدي گفت، مي گفتيم: كار وي تباه گشت و سرانجام وي بد شد، آمرزيده نمي شود. تا اين كه آن روز اين آيه آمد: «قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم» (زمر / 53
) اين بار ديگر نا اميد از در رحمت وي نشديم و آن سخنان نا اميدكننده، نگفتيم.
عبدالله مسعود مي گويد: روزي در مسجد رفتم، دانشمندي سخن مي گفت از روي وعيد، همه ذكر آتش دوزخ مي كرد و صفت زنجيرهاي جهنم و قلاده هاي آهني.
ابن مسعود گفت: او را گفتم، اي دانشمند! اين چه چيز است كه بندگان را از رحمت خدا نااميد مي كني، مگر نخوانده اي كه رب العزه مي فرمايد:.. « لا تقنطوا من رحمه الله
!» خبر درست است كه رسول خدا پس از آنكه اين آيه را خواند، فرمود كه «خداوند همه گناهان را مي آمرزد و با كي نيست»

جمعه، ۹ تیرماه ۱۳۸۵

زمانه وار اگر مي پسنديم كر و لال
به سنگفرش تو اين خون تازه باد حلال
مجال شكوه ندارم ولي ملالي نيست
كه دوست جان كلام من است در همه حال
قسم به تو كه دگر پاسخي نخواهم گفت
به واژه ها كه مرا برده اند زير سوال
تو فصل پنجم عمر مني و تقويمم
بشوق توست كه تكرار مي شود هر سال
ترا ز دفتر حافظ گرفته ام يعني
كه تا هميشه ز چشمت نمي نهم اي فال
مرا زدست تو اين جان بر لب آمده نيز
نهايتي ست كه آسان نمي دهم به زوال
خوشا هر آنچه كه تو باغ باغ مي خواهي
بگو رسيده بيفتم به دامنت ‚ يا كال ؟
اگر چه نيستم آري بلور بارفتن
مرا ولي مشكن گاه قيمتي ست سفال
بيا عبور كن از اين پل تماشايي
ببين چگونه گذر كرده ام ز هر چه محال
ببين بجز تو كه پامال دره ات شده ام
كدام قله نشين را نكرده ام پامال
تو كيستي ؟ كه سفركردن از هوايت را
نمي توانم حتي به بالهاي خيال


شاعر: محمد علي بهمني
برگرفته از كتاب: گاهي دلم براي خودم تنگ مي شود.

استفاده از مطالب یا عکس‌های این وبلاگ، فقط با ذكر منبع امكان‌پذير می‌باشد.
بازگشت به صفحه اصلی نجوا
بخش نجوا (Feed) فید
جستجو در سایت