
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
چه كسي خواهد ديد؟ مردنم را بي تو!!!
گاه مي انديشم، خبر مرگ مرا با تو چه كس مي گويد؟!
آن زمان كه خبر مرگ مرا مي شنوي...
روي خندان تو را كاشكي مي ديدم
شانه بالا زدنت را بي قيد...
و تكان دادن دستت، كه مهم نيست زياد...
و تكان دادن سر
چه كسي باور كرد!!!!جنگل جان مرا، آتش عشق تو خاكستر كرد...
مي تواني تو به من، زندگاني بخشي
يا بگيري از من،آنچه را مي بخشي....
1-اعتماد سازی سالها بطول می انجامد اما ممکن است در عرض چند لحظه از میان برود
2-در این دنیا اهمیت ندارد که چه چیزهای دارید بلکه این مهم است که چه کسی را در زندگی خود دارید
3-هنگامی که خودرا بادیگران مقایسه میکنید در واقع ارزش وجودی خودرا زیر سوال میبرید ما همگی افرادی بی همتا و منحصر بفرد میباشیم
4- شما میتوانید کاری را در یک لحظه انجام دهید که تا پایان عمر موجب پشیمانی و اندوه شما گردد.
5-برای رسیدن به شخص آرمانی و ایدهآل خودتان به روندی مادام العمر نیاز است.

با تمام آبي آسمان مي نويسم در دفتر بزرگ
کهکشان . تا يادت براي هميشه بماند .
از تو مي نويسم. از خودم . از لحظات زندگي . لحظاتي
که بود . و امروز چه چيزي باقي مانده . يک دفتر
بزرگ خط خطي شده . تمام خط نوشته هايش آبي ست .
روزي آسمان تاريک شد و دلش گرفت . آنقدر که
فريادي بلند کشيد و نتوانست بغضش را نگاه دارد .
بلند بلند گريست . درست مثل همان روز دلتنگي هاي
من . سرم روي زانو هايت بود و بلند گريه مي کردم .
مثل همان روز دلتنگي آسمان گريستم . بلندِ بلند .
و تمام شد . آبي آسمان قطره اشکي شده بود و پائين
لغزيد . آبي نمام شد و ديگر نتوانست ابرها را از
جلوي صورتش بردارد . و چهره من هنوز نتوانسته
ابرهايش را کنار بگذارد . آبي آن تمام شد . و قصه
اش هنوز نا تمام مانده .تو چه زود بار خود را
بستي!
كاشكي حوصله مي كردي،
مي خواستم با تو بگويم:
از لحظات سرد با تو بودن كه اندامم را كرخت مي كرد،
از روزها و شبهايي كه بر زخم هايم
بخيه مي زدم...بي آنكه تو بداني.
مي خواستم با تو بگويم:
تو اگر مرهمي نيستي براي زخم هايم،
بگذار كهنه شوند.
تو برو اي نامهربان،
\"مي بخشمت\"
اما اي كاش دم آخر بر بخيه هايم ناخن نمي كشيدي،
تا جاي زخم هايي كه زدي تا ابد بر پوست روحم باقي
نماند!
و شادي هاي كوچكم را پرپر نكند.
كاشكي حوصله مي كردي...
چه حرف ها داشتم براي با تو گفتن،
كه حال تا هميشه زير پوستم مي خزند،
و آزارم مي دهند.
كاشكي حوصله مي كردي...
خدا مرا در آغوش مي كشد،
ومن اشك هايم را...
بر دامان پاكش مي ريزم.
نيم نگاهي به تو مي اندازم،
مات و مبهوت مي ماني.
گويي خدا را نمي شناسي؟!؟
پس چرا خيال كردم از بهشت آمده اي؟
كسي نمي داند چه مي گذرد
نمي داند در دفتر زندگي من چه ميگذرد
جز ياسهاي دست تو
جز سنگ فرشهاي خانه دوست
کس چه ميداند که با من چه ميگذرد
کس چه ميداند
که صداي ناله قلبم از سوي کيست
که صداي زنجير درهاي بسته از آن کيست
هيچ کس نخواهد دانست
که سراب زندگي چيست
جز من که سراب را ميبينم و ميفهمم
چون سراب را در نگاه تو ,در عشق تو ديدم و فهميدم .
کاش ميدانستم درآن سوي نگاهت چه رازي نهفته است
کاش ميتوانستم بي پروا راز نهفته در سکوت را
برايت
آشکار کنم وآواز تنهاييم را به گوش تمام رهگذران
تقدير
برسانم .
کاش ميدانستي که در نبود تو چگونه به آغوش سرد
اندوه
پناه بردم .
فقط براي يکبار قدم در گلستان خيالم بگذار رخصتي
ده تا
بر تنهايي خويش خط بطلان بکشم و بگذار با تو
فراموش
کنم:
تهاجم اندوه را.

سرمای شدیدی بود و باد سردی میوزید . مرد کنار خیابان در انتظار وسیله نقلیه ای بود تا به مقصدش برسد و جلوی تمام ماشینها را می گرفت و می گفت: آقا مستقیم مستقیم تا هرکجا که راهتان میخوره . ماشینی جلوی پایش ایستاد و راننده گفت کجا؟؟ مرد گفت : مستقیم تا فلکه. یا هرکجا شما راهتان ادامه داره. راننده گفت: سوارشو. مرد طوری از شدت سرما میلرزید که صدای بهم خوردن دندانهایش شنیده میشد . راننده گفت: میخواهی بخاری را روشن کنم؟؟ مرد گفت : بله هرچه داری روشن کن. راننده که لحظاتی پیش به علت گرمای زیاد داخل ماشین بخاری را خاموش کرده بود مجدداً آن را روشن کرد و روی درجه زیاد گذاشت ولی بازهم مرد میلرزید . دراین موقع راننده گفت : میخواهی رادیو راهم روشن کنم؟ مرد گفت : بله ؛ گفتم که هرچه داری روشن کن. اونوقت راننده رادیو را روشن کرد . مرد یقه پشت کتش را بالا کشید وسرش را توی لبه کتش
کرد . صدای گوینده رادیو را شنید که داستان کوتاهی میگفت . با خودش گفت : چقدر صدای این گوینده شبیه منه وبه صدای گوینده گوش داد. گوینده میگفت : خرسی به جیرجیرکی میگفت : عاشقتم و کشته و مردتم!! و بعد جیرجیرک در جوابش گفت : الان مگه نمی بینی سوز و سرما هست و فصل صبر و انتظار ؟ برو فصل دیگه بیا مانعی نداره. خرس عاشق پیشه هم که تاب و توان و صبر نداشت رفت تو خواب زمستانی تا فصل بعد که بیدار بشه و بیاد به معشوقش برسه.. ولی غافل از اینکه عمر جیرجیرک سه ماه بیشتر نیست. به اینجای داستان که رسید مرد گفت: ممنون آقای راننده همین جا پیاده میشم و
راننده نگاهی به مرد کرد و دید کمی آرام و گرم شده و اون حالت تن لرزه را ندارد و همان طوریکه داشت مبلغی را بابت کرایه از مسافر دریافت میکرد گفت: ببین برادر منم یه موقع مثل تو بودم ولی الانه مدتی هست صبح که از خانه بیرون میایم باک
ام را پر از سوخت عشق میکنم و تا شب هم کار میکنم و هیچ تن لرزه ای هم ندارم.....

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
بهارانه
بيا بخوان دوباره تو، بر اين درخت و شاخسار
دوباره آشيان بگير، برون فكن ز سر خمار
برون كن از سر اين خمار، بيا به سوي نوبهار
از اين جفاي روزگار، تو خود مكن روان فگار
زمين دگر ز نوبهار، شده عروس بي قرار
ببين تو اين بنفشه زار ،شنو خروش جويبار!
نگر كلاغ - قارقار- ، كه چون كند ز گُل فرار؟
از اين بود كه مرغِ زار، به تن كند سيه دثار
سپاه سبز نو بهار، كه با قيادت چنار
بيامده به كارزار ، به استواري و وقار
جهان شده فرشته وار، زمان شده چو يك نگار
تو اي جوان كامكار! چرا نباشي نو بهار؟
شكوفه ده، جوانه زن، تو هم بسان مَرغزار
تو با نشاط و شادمان، برون كن آن خيال پار
جوان جوانه مي زند، ره زمانه مي زند
چمن چغانه مي زند، به زير آن درخت نار
اگر زمانه اين چنين، شده چو آن نگار چين
مبين تو \"شيدا\"ي غمين، روانه شو به كوهسار
سروده شده در شيراز - اول ارديبهشت 1383

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
شنیــدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبـــنده زاد و فریـبا بمــــیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دورو تنها بمیرد
در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب
که خوددر میان غزل ها بمیرد
گروهی بر آنند که این مرغ شیدا
کجا عاشقی کرد ِ آن جا بمیرد
شب مرگ ِ از بیم ِ آن جا شتابد
که از مرگ غافل شود تا بمیرد
من این نکته گیرم که باور نکردم
ندیدم که قویی به صحرا بمیرد
چو روزی ز آغوش دریا بر آمد
شبی هم در آغوش دریا بمیرد
تو دریای من بودی ! آغوش واکن
که می خواهد این قوی زیبا بمیرد
شعر از:
حمیدی شیرازی

.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
.
زندگی خالی است ان را پر کن.
زندگی مشکل است با ان روبرو شو.
زندگی یک معادله است موازنه کن.
زندگی یک معما است ان را حل کن.
زندگی یک تجربه است ان را مرور کن.
زندگی یک مبارزه است قبول کن.
زندگی یک کشتی است با ان دریا نوردی کن.
زندگی یک سوال است ان را جواب بده.
زندگی یک موفقیت است لذت ببر.
زندگی یک بازی است برنده و پیروز شو.
زندگی یک هدیه است ان را دریافت کن.
زندگی دعا است ان را مرتب بخوان.
زندگی درد است ان را تحمل کن.
زندگی یک دوربین است سعی کن با صورت خندان و شاد با ان روبرو بشی .
از همه دوستان عزيزي كه برايمان ايميل ارسال نموده اند سپاسگزاريم و از اينكه اين هفته در بروز كردن سايت مدتي تاخير ايجاد شد پوزش مي طلبيم؛
جناب آقاي سيد مصطفي رخشا- تهران
جناب آقاي علي عبداللهي – دبي
جناب آقاي حبيب الله قنبري – عمادده
جناب آقاي عبدالله رحيميان – تهران
جناب آقاي اسماعيل وحيدي زاده- شيراز
جناب آقاي يوسف حكيمي- شيراز
جناب آقاي داوود محمدي- تهران
جناب آقاي رستم فتوت- شيراز
جناب آقاي عبدالله حيدري- تهران
جناب آقاي حسيني؛ دوست بزرگوار از توجه شما به سايت و حسن التفات شما به مطالب مندرج در آن سپاسگزاريم و اي كاش موارد اشكال مطلب مورد نظر را بازگو مي كرديد تا از مطالب سودمند شما نيز استفاده مي شد.