چه می پرسی زفریادی که پنهان درگلو دارم
که مهرخامشی برلب زبیم آبرودارم
وفای اشک رانازم که درشبهای تنهایی
گشایدعقده هایی راکه پنهان درگلودارم
من آن پرورده دردم که درگهواره هستی
به خون خوردن زپستان غم ایام خو دارم
من آن داغ جوانی دیده ام دیگرچه می پرسی
زشـیون ها که شـبها برمزار آرزو دارم
میان خنده می گریم میان گریه می خندم
خدارا باخیال خویش اینسان گفتگو دارم
چه آفت زد به بستان امیدم کزسر حسرت
به عمری آرزوی یک گل خوش رنگ وبودارم
من آن مرغ پریشانم که درکنج قفس ازدل
هزاران ناله شـبگیر دور از های و هو دارم
گراز سنگ جفا بال وپرم بشکست غم نبود
که با بشـکسته بالی باز پای جست وجودارم
شاعر:علیرضاتبری