Pencil
سه شنبه، ۲ خردادماه ۱۳۸۵ | مدیر سایت | نجوا


با تمام آبي آسمان مي نويسم در دفتر بزرگ
کهکشان . تا يادت براي هميشه بماند .
از تو مي نويسم. از خودم . از لحظات زندگي . لحظاتي
که بود . و امروز چه چيزي باقي مانده . يک دفتر
بزرگ خط خطي شده . تمام خط نوشته هايش آبي ست .
روزي آسمان تاريک شد و دلش گرفت . آنقدر که
فريادي بلند کشيد و نتوانست بغضش را نگاه دارد .
بلند بلند گريست . درست مثل همان روز دلتنگي هاي
من . سرم روي زانو هايت بود و بلند گريه مي کردم .
مثل همان روز دلتنگي آسمان گريستم . بلندِ بلند .
و تمام شد . آبي آسمان قطره اشکي شده بود و پائين
لغزيد . آبي نمام شد و ديگر نتوانست ابرها را از
جلوي صورتش بردارد . و چهره من هنوز نتوانسته
ابرهايش را کنار بگذارد . آبي آن تمام شد . و قصه
اش هنوز نا تمام مانده .تو چه زود بار خود را
بستي!
كاشكي حوصله مي كردي،
مي خواستم با تو بگويم:
از لحظات سرد با تو بودن كه اندامم را كرخت مي كرد،
از روزها و شبهايي كه بر زخم هايم
بخيه مي زدم...بي آنكه تو بداني.

مي خواستم با تو بگويم:
تو اگر مرهمي نيستي براي زخم هايم،
بگذار كهنه شوند.

تو برو اي نامهربان،
\"مي بخشمت\"

اما اي كاش دم آخر بر بخيه هايم ناخن نمي كشيدي،
تا جاي زخم هايي كه زدي تا ابد بر پوست روحم باقي
نماند!
و شادي هاي كوچكم را پرپر نكند.

كاشكي حوصله مي كردي...

چه حرف ها داشتم براي با تو گفتن،
كه حال تا هميشه زير پوستم مي خزند،
و آزارم مي دهند.

كاشكي حوصله مي كردي...
خدا مرا در آغوش مي كشد،
ومن اشك هايم را...
بر دامان پاكش مي ريزم.

نيم نگاهي به تو مي اندازم،
مات و مبهوت مي ماني.

گويي خدا را نمي شناسي؟!؟

پس چرا خيال كردم از بهشت آمده اي؟
كسي نمي داند چه مي گذرد


نمي داند در دفتر زندگي من چه ميگذرد

جز ياسهاي دست تو

جز سنگ فرشهاي خانه دوست

کس چه ميداند که با من چه ميگذرد

کس چه ميداند

که صداي ناله قلبم از سوي کيست

که صداي زنجير درهاي بسته از آن کيست

هيچ کس نخواهد دانست

که سراب زندگي چيست

جز من که سراب را ميبينم و ميفهمم

چون سراب را در نگاه تو ,در عشق تو ديدم و فهميدم .

کاش ميدانستم درآن سوي نگاهت چه رازي نهفته است
کاش ميتوانستم بي پروا راز نهفته در سکوت را
برايت
آشکار کنم وآواز تنهاييم را به گوش تمام رهگذران
تقدير
برسانم .
کاش ميدانستي که در نبود تو چگونه به آغوش سرد
اندوه
پناه بردم .
فقط براي يکبار قدم در گلستان خيالم بگذار رخصتي
ده تا
بر تنهايي خويش خط بطلان بکشم و بگذار با تو
فراموش
کنم:
تهاجم اندوه را.

تعداد بازدید: 15 مرتبه | لینک ثابت | تعداد نظرات (0)
آرشیو مطالب
برای مشاهده آرشیو ماهانه بخش نجوا، اینجا را کلیک کنید.